می‌ترسیدیم اگر خود را همان طور که هستیم نشان دهیم، مطمئناً طرد شویم. (کتاب پایه NA)

برای بسیاری از ما، رؤیای برقراری روابطی صادقانه و بی‌پرده، جایی که بتوانیم احساسات‌ خود را آزادانه بیان کنیم، جذاب و دلپذیر است. اما همین نزدیکی عاطفی، اغلب یکی از ترسناک‌ترین تجربه‌های انسانی به شمار می‌رود.

وقتی با دقت به دلایل ترس خود نگاه می‌کنیم، معمولاً متوجه می‌شویم که در تلاش برای پنهان‌کردن بخشی از وجودمان هستیم؛ بخشی که از آن خجالت می‌کشیم، یا حتی آن را در درون خود انکار کرده‌ایم. ممکن است رنج، ضعف یا نیازهایی داشته باشیم که نمی‌خواهیم دیگران از آن‌ها مطلع شوند. ما سکوت می‌کنیم، چون باور داریم اگر کسی نواقص ما را نبیند، شاید آن نواقص واقعاً وجود نداشته باشند.

اما درست همین‌جا است که پیوندهای انسانی ما گسسته می‌شود. هر رابطه‌ای، درست در جایی متوقف می‌شود که مرز رازهای ما آغاز می‌شود. برای حفظ صمیمیت و تداوم نزدیکی، باید شهامت پذیرفتن و بیان نواقص‌ خود را داشته باشیم.

با ابراز آنچه پنهان کرده‌ایم، انکار فرو می‌ریزد و امکان ارتباطی اصیل با دیگران فراهم می‌شود. این نقطه‌ی آغاز نزدیکی واقعی است—جایی که دیگر خود را تنها حس نمی‌کنیم.

 

فقط برای امروز: فرصت‌هایی برای بیان درون خود دارم. از این فرصت‌ها بهره می‌گیرم و گامی به سوی نزدیکی عاطفی با کسانی که دوست‌شان دارم برمی‌دارم.

    ↔         ↔         ↔

نقل قول از کتاب Hour To Hour

ماه‌های نخست ترک اعتیاد، شاید دشوارترین مرحله‌ای باشد که در کل مسیر بهبودی تجربه می‌کنیم.

هر کسی که بگوید «همه‌چیز عالی‌ست»، احتمالاً رنج و سردرگمی آغاز راه را از یاد برده است. در حالی‌ که روزها و ساعت‌های نخست پاکی ممکن است با اضطراب، درد، بی‌قراری و ترس همراه باشند، اما این مرحله—با تمام سختی‌اش—ارزش عبور را دارد.

گاهی چنان احساس ناامیدی در وجودم موج می‌زند که فکر می‌کنم از این بدتر نمی‌شود. اما در همان لحظه، از خداوند می‌خواهم نیرویی عطا کند تا همچنان پاک و هوشیار بمانم. همین دعا، همین زمزمهٔ درونی، نوری کوچک در تاریکیِ ذهن خسته‌ام می‌تاباند.

حتی اگر حال خوبی ندارم، ایمان دارم که روزهای روشن‌تری در راه‌اند. از قدرتی بزرگ‌تر از خودم کمک می‌گیرم تا در این لحظه باقی بمانم—پاک، هوشیار و امیدوار.

درون ذهن من

من در حال دگرگونی‌ام—این را با تمام وجود حس می‌کنم.

فقط با سکوت، با ماندن در لحظه، دارم یاد می‌گیرم، می‌فهمم و رشد می‌کنم.

احساساتم ژرف‌تر، عاطفه‌ام پررنگ‌تر از همیشه است.

سپاسگزارم که زنده‌ام، و می‌دانم زندگی، چیزی فراتر از بقاست؛

زندگی یک مسیر معنوی است—سفری پر از نشانه‌ها و چالش‌ها.

هر اتفاق، فرصتی است برای آشنایی دوباره با خودم، با روح جهان، با هستی.

زندگی مرا احاطه کرده؛ درون من، بیرون من، در هر گوشه‌ی هستی.

اگر آرام و پذیرا باشم، اگر از هیاهوی بی‌پایان ذهن فاصله بگیرم،

می‌توانم زندگی را لمس کنم، حضورش را حس کنم،

روح زندگی را ببینم—نه در دوردست، بلکه همین‌جا، همین لحظه.

من ذهنم را آزاد می‌گذارم.

(دکتر تیان دیتون)/ترجمه: آزاده اتحاد

 از لذت نشئه‌گی تا زجر خماری

فروتنی؛ درس اول بهبودی