وقتی از مردم عصبانی هستی، اتفاقی که می‌افتد، این است: آنها را بخشی از زندگی‌ خودت می‌کنی. (گریسون کِیلِر، طنزپرداز امریکایی)

مشکلات ما در مواجهه با خشم، ارتباط مستقیمی با چالش‌های ما در روابط‌مان دارد. بعضی از ما خشم‌مان را درون خود نگه می‌داریم و همین باعث رنجش و نفرت از عزیزان‌مان می‌شود. بعضی دیگر خشم‌مان را مستقیم بروز می‌دهیم و به دیگران آسیب می‌زنیم. گروهی از ما آن‌قدر از خشم می‌ترسیم که از ترس بروز آن، راه گفتگو را در روابط خود می‌بندیم.

برخی از ما انرژی‌مان را تلف می‌کنیم با خشمگین شدن از آدم‌هایی که اصلاً اهمیتی برایمان ندارند. آیا واقعاً می‌خواهیم این افراد تا این اندازه وارد زندگی ما شوند؟ با این‌حال، شاید مهم‌ترین روابط زندگی‌مان به این دلیل آسیب دیده‌اند که به احساس خشم خود توجه نکرده‌ایم. امکان ندارد با فردی رابطهٔ عمیق داشته باشیم و هرگز از او خشمگین نشویم.

وقتی از عزیزی خشمگین می‌شویم، یعنی او برای ما مهم است. اگر این خشم را با احترام، صادقانه و مستقیم بیان کنیم ــ یا هنگام خشم او به حرف‌هایش گوش دهیم و سپس گفتگو کنیم ــ خشم خودبه‌خود فروکش خواهد کرد.

من نسبت به کسانی که در زندگی‌ام برایم ارزشمندند آگاه خواهم بود، و با پذیرفتن و مدیریت درست خشم، این رابطه‌ها را رشد خواهم داد.

موهبت خنده

در این مقطع، راهنمای اِی‌اِی معمولاً می‌خندد. (از کتاب ۱۲ و ۱۲)

پیش از آنکه فرآیند بهبودی از اعتیاد به الکلم آغاز شود، خنده یکی از دردناک‌ترین صداهایی بود که می‌شناختم. هیچ‌وقت نمی‌خندیدم و احساس می‌کردم هر که می‌خندد، به من می‌خندد! خشم و احساس ترحمی که به خودم داشتم، ساده‌ترین لذت‌ها یا نور درون را از من گرفته بود. وقتی مشروب می‌خوردم، حتی الکل هم نمی‌توانست خنده‌ای از سر مستی روی لب من بنشاند. وقتی راهنمای اِی‌اِی‌‌ام‌ شروع کرد به خندیدن و دست گذاشت روی این احساس ترحم من نسبت به خودم و همین‌طور فریبکاری‌های حاصل از ضمیر خودپسندم، ناراحت و اذیت شدم، اما همین به‌ام یاد داد که سخت نگیرم و بر بهبودی‌ام تمرکز کنم.

خیلی زود یاد گرفتم به خودم بخندم و در نهایت به آنها که من راهنمایشان شدم هم خندیدن را یاد دادم. و هر روز از خدا می‌خواهم کمکم کند زیاد خودم را جدی نگیرم.


شکست‌خورده بودم، و این را با تمام وجود می‌دانستم. تنها و ترسان از ناشناخته‌ها، به آستانهٔ انجمن الکلی‌های گمنام رسیدم. نیرویی فراتر از من ـ نیرویی که حتی نمی‌دانستم نامش چیست ـ مرا از تخت خواب بلند کرد، به سمت دفترچهٔ تلفن کشاند، بعد به ایستگاه اتوبوس، و در نهایت تا پشت درِ انجمن الکلی‌های گمنام همراهی‌ام کرد.

به‌محض ورود، چیزی را تجربه کردم که سال‌ها از آن محروم بودم: محبت… و پذیرفته‌شدن. احساسی شبیه خانه. همان شبِ نخست، یکی از شگفت‌انگیزترین لحظات زندگی‌ام رقم خورد ـ و دعا می‌کنم هرگز آن حس شوق و حیرت را از یاد نبرم.

امروز شاکرم که نیرویی بزرگ‌تر از خود دارم که هرگاه پاسخی ندارم، می‌توانم به او پناه ببرم.
سپاسگزارم برای برنامهٔ بهبودی‌ای که شادی، معنا و عشق را دوباره به زندگی‌ام بازگردانده است.

اهمیت خنده در بهبودی از اعتیاد

هوشیاری احساسی در اولین جلسه

نقش خانواده در موفقیت ترک اعتیاد