تاریخ انتشار:
اشتراک گذاری:
102

اشاره  روزي كه به ما وعده آزادي داده شد، شايد معنايي فراتر از “رهایی از قيد و بندهاي ناشي از مصرف مواد مخدر” براي ما متصور نبود. وسعت درك ما از آزادي، محدود به رهايي از عذاب مكرري بود كه با شروع هرروز جديد، “كاسه چه كنم چه كنم” را در جست و جوي مواد مخدر به دست مي گرفتيم. اما همين كافي بود تا ميل رهايي از مخمصه مصرف مواد به دل و جان‌مان راه يابد. و شگفتا كه از پي آن،  چه گشايش ها كه حاصل شد و هنوز كه هنوز است ما را در بهت و حيرت فرو برده است. آن چه در ادامه مي آيد، محصول همين آزادي است؛ مشتي است نمونه خروار.

درود رفقا، این روزها در آستانه تولد 14 سال پاکیام هستم. خوشحالم و شکرگزار نیروی برتری که به من فرصت دوباره زیستن داد.

من از کودکی بسیار نا آرام و متلاطم بودم وشیطنتهای زیادی داشتم. بهخاطر میآورم که در 7 سالگی از خوردن چای جوشیده لذت میبردم و صدای موتور یخچال همچون موسیقی برایم آرامشبخش بود بههمین خاطر بسیار تنبیه میشدم.

14ساله بودم که برای اولینبار در کنار پدرم نوشیدنی الکلی مصرف کردم. در 18 سالگی مصرف مواد مخدر را تجربه کردم. من گمشدهای را که سالها به دنبالش بودم، پیدا کرده بودم و تمایل به مصرف همیشگی آن داشتم. مانند همه، از اعتیاد وحشت داشتم و ازاینکه معتاد شوم بیزار بودم. تصمیم گرفتم تفننّی مصرف کنم اما به مرور زمان به مصرف روزانه تبدیل شد.

مصرفم آنقدر شدت گرفته بود که اصلاً برایم مهم نبود در راه تهیه مواد دست به چه کارهایی می‌زنم و برای تهیه مواد چه بهایی را می‌پردازم حتی یادم می‌آید یک بار خوابگاهم را در ازای پول و مواد به یک معتاد فروختم و این موضوع مرا تا مرز اخراج از دانشگاه کشاند.

18 ساله بودم که در رشتهای عالی، در دانشگاهی معتبر پذیرفته شدم. متاسفانه وسوسه مصرف باعث شد از همان اول نتوانم نمرات لازم را کسب کنم. چون دائماً در دام تهیه مواد و مصرف آن گرفتار بودم. مخفی کردن مصرف مواد زمانیکه همه اطرافیان مرا به خاطر پذیرفته شدن در دانشگاه تمجید میکردند، بسیار ناگوار بود. ترمهای بعدی از ترس اینکه مجدداً مشروط و در نهایت اخراج شوم؛ تعدادی از واحدهایم را حذف کردم. هرباری که میخواستم قطع مصرف کنم با افسردگیها و اضطرابهای ناشی از قطع مصرف مواجه و ناگزیر به مصرف مجدد میشدم. موسم امتحانات فرارسید اما من گرفتار چرخهی مصرف بودم و از درسهایم چیزی نمیفهمیدم.

یک شب در فصل امتحانات مواد تهیه کردم و پس از مصرف تا صبح درس خواندم. از قضا آن امتحان را با نمرهای بالا قبول شدم. با خودم گفتم اصلاً گور بابای قطع مصرف! من از مواد برای درس خواندن و قبولی در امتحانات استفاده میکنم. تصمیمی مرگبار که مرا تا سرحد جنون و مرگ کشانید.

اخراج از دانشگاه کرمان

آن ترم شاگرد اول شدم. همچنان مواد مصرف میکردم و با نشئهگی حاصل از آن درس میخواندم. مصرفم زودتر از آنچه فکرمیکردم شدت گرفت و به حد دیوانهواری بالا رفت و برایم غیر قابل اداره شد. دیگر حتی مصرف مواد هم جواب نمیداد و من درسهایم را با هزار التماس و پادرمیانی خانواده وپاس میکردم چون پول کافی برای تهیه مواد نداشتم؛ دائما درگیر چگونگی تهیه آن بودم. مصرفم آنقدر شدت گرفته بود که اصلاً برایم مهم نبود در راه تهیه مواد دست به چه کارهایی میزنم و برای تهیه مواد چه بهایی را میپردازم حتی یادم میآید یک بار خوابگاهم را در ازای پول و مواد به یک معتاد فروختم و این موضوع مرا تا مرز اخراج از دانشگاه کشاند. تصمیم گرفتم برای تهیه موادم کار کنم. کارکردن و مصرفکردن باعث شد دیگر وقتی برای درس خواندن باقی نماند. متاسفانه برای دفعه چهارم مشروط شدم و پس از 4 سال تحصیل ناموفق از دانشگاه اخراج شدم.

پس از اخراج از دانشگاه تلاش زیادی کردم مصرف مواد را کنار بگذارم اما هر بار بیش از قبل، شکست میخوردم. احساسات ناخوشآیند، سراسر وجودم را فرا گرفته بود و دائما فکر میکردم کاش از اول دانشگاه قبول نشده بودم که با این فضاحت از آن اخراج شوم. خانوادهام خیلی تلاش کردند مرا ترک بدهند اما هربار ناامیدتر میشدند. در نهایت مرا از خانه بیرون انداختند. ابتدا زیاد جدی نگرفتم امّا یک بار که به خانه برگشتم در عین ناباوری دیدم؛ برایم پلیس خبر کردند. هربار که به خانه برمیگشتم اوضاع همین بود و من هربار با آمدن پلیس فرار میکردم. برای مدت کوتاهی ساکن خانه آشنایان بودم در نهایت از آنجا هم رانده شدم. مدت کوتاهی در یک خانه کوچک دو نفره با یک خلافکار همخانه شدم و مصرفم آنقدر شدت گرفت که در نهایت او نیز مرا از خود راند و باز هم راهی خیابان شدم.

 افت و خیزهای یک زندگی پرماجرا

…آمدند و مرا به یک جلسه اِن اِی بردند. روز دوم یا سوم حضور در جلسه بود که به یکی از اعضا گفتم؛ شنیده‌ام اینجا معجزه اتفاق می‌افتد. او گفت بله درست است، تو چه معجزه‌ای دوست داری؟ گفتم: دوست دارم به دانشگاه برگردم و درسم را تمام کنم. همان لحظه دو نفر از اعضای جلسه را به من نشان داد و گفت آن دو نفر مانند تو بواسطه مصرف مواد از دانشگاه اخراج شده بودند امّا به کمک اِن اِی پاک شدند، به دانشگاه برگشتند و درسشان را هم تمام
کردند…طرح از مهرداد ز

در مجله اعتیاد بیشتر بخوانید:

شخصیت معتاد و راه‌های غلبه بر آن

ایسلند جوانانش را از اعتیاد به الکل و مواد مخدر نجات داد

بعد از مدتی آوارگی، به صورت اتفاقی با یک گروه تبهکار آشنا شدم که برای خودشان خانه، تیم و  جهت انجام اعمال خلافشان داشتند و با نقشههای قبلی دست به اعمال خلاف میزدند. این شروع فصلی جدید از زندگی سیاه من بود، با عضویت در این گروه دست به هر کار خلافی میزدم از زورگیری گرفته تا دزدی و کارهای خطرناک دیگر. بسیار سریع تبدیل به عضو کلیدی و مغز متفکر آن گروه تبهکار شدم. در حالیکه 26 سال بیشتر نداشتم. مصرف من همچنان بهشدت ادامه داشت تا در نهایت با اعضای آن گروه خلافکار هم به مشکل برخوردم و مرا از گروه بیرون انداختند. در اصل لطف خداوند باعث جدا شدن من از آن گروه شد چون به محض اخراج من، آنها دستگیر و زندانی شدند.

افت و خیزهای یک زندگی پرماجرا… یعنی باختن و شکست خوردن را تجربه کردم و از طرفی روبروشدن با دشواری‌ها را نیز آموختم. من به آخر خط رسیده بودم.

ادامه داستان من را بخوانید تا معجزه برنامه NA را باور کنید.

دوران کارتون خوابی

برای مدت 3 ماه سرپناهی نداشتم و به جرات میتوانم بگویم که اصلاً به یاد نمیآورم آن 3 ماه را چگونه و کجا گذراندم. من باز هم به خیابان افتاده بودم و ناامیدانه انتظار میکشیدم که خیلی زود در گوشهای از خیابان بمیرم. حتی یکبار به خانهمان برگشتم و درخواست کردم به من اجازه دهند آنجا بمانم تا ترک کنم اما خانوادهام حرفهایم را باور نداشتند. مجدداً به خیابان برگشتم تا اینکه روزی شخصی که قبلاً با هم مواد مصرف میکردیم و فردی خلافکار بود؛ مرا به یک مرکز ترک اعتیاد برد تا قطع مصرف کنم. برای مدت 10 روز آنجا بودم و متفاوت از دیگر اعضایی که آنجا بستری بودند آن مرکز برای من مانند هتل بود چون هم غذا برای خوردن داشتم و هم سرپناهی برای خواب. از آنجا که برای مدت طولانی در خیابان کارتن خواب بودم؛ دکتر آنجا برای بهبودیم تجویز کرده بود که بایست پس از 10 روز به یک دورهی قرنطینه 6 ماهه بروم تا بهبود یابم.


"اوایل دوره دکترا بودم که یک اختراع انجام دادم که به عنوان نخبهی علمی ثبت و یک گرینکارت برایم صادر شد"

شب آخری که در مرکز بودم نزدیک نگهبانی مشغول سیگار کشیدن بودم که نگهبان مرکز کنارم آمد و گفت به جای قرنطینه جای دیگری هم هست که میتوانی بروی آنجا، اسمش انجمن اِن اِی  است. من یکی از اعضای اِن اِی هستم و 4 سال پاکی دارم. من هم مانند تو به شدت درگیر مصرف بودم و سرپناهی نداشتم اما اِن اِی مرا نجات داد و در زندگیم معجزه کرد. برای تو هم میتواند معجزه کند. خیلی کنجکاو شدم. برای من معجزه میتوانست تحصیل مجددم در دانشگاه باشد اما با توجه به اینکه من سرباز فراری بودم و 17 مورد به کمیسیون انضباطی دانشگاه احضار شده بودم و خلافهای متعدد داشتم؛ امری محال بهنظر میرسید. از او پرسیدم مثلاً چه معجزهای میتواند بکند؟ نگهبان گفت: خودت برو و ببین.

فردای آن روز به دکتر مرکز گفتم که به جای قرنطینه 6 ماهه میخواهم به اِن اِی بروم اما دکتر قبول نمیکرد و در نهایت گفت تو میروی و اگر شانس بیاوری و زنده بمانی با وضعیت به مراتب بدتر به اینجا برمیگردی اما من گوشم بدهکار نبود و برای دیدن معجزه اِن اِی مصمم بودم.

لوگو اِن اِی

یک روز راهنمایم به من گفت یک لیست از آرزوهایت تهیه کن و هر چه را که دوست داری در آن قید کن و من تمام آرزوهایم را نوشتم: “میخواهم به دانشگاه برگردم ومجدد تحصیل کنم و لیسانس بگیرم، یک ماشین خوب بخرم، ازدواج کنم، چند سفر خارج از کشور بروم، یک روزی برای دکترا قبول شوم و….” راهنما به من گفت از آرزوی اول شروع کن و برو پیگیر کارهای بازگشت به دانشگاهت شو.

همان روز برادرم همراه آن دوست خلافکارم که هر دو مصرف کننده بودند، آمدند و مرا به یک جلسه انجمن معتادان گمنام بردند. روز دوم یا سوم حضور در جلسه بود که به یکی از اعضا گفتم؛ شنیدهام اینجا معجزه اتفاق میافتد. او گفت بله درست است،  تو چه معجزهای دوست داری؟ گفتم: دوست دارم به دانشگاه برگردم و درسم را تمام کنم. همان لحظه دو نفر از اعضای جلسه را به من نشان داد و گفت آن دو نفر مانند تو بواسطه مصرف مواد از دانشگاه اخراج شده بودند امّا به کمک اِن اِی پاک شدند، به دانشگاه برگشتند و درسشان را هم تمام کردند.

جرقهی امید در وجودم زده شد. باخودم گفتم اگر برای آنان اتفاق افتاده پس برای من هم امکان پذیر است. پرسیدم باید چکار کنم تا معجزه برایم اتفاق بیفتد؟ گفت به شرکت در جلسات ادامه بده، یک راهنما بگیر و کارکرد قدمها را شروع کن. من در انتخاب راهنما خیلی دقت کردم چون شنیده بودم یک راهنما میتواند مسیر زندگیم را تغییر دهد. پس از مدتی یک راهنما گرفتم. سیگار را کنار گذاشتم و ورزش کردن را شروع کردم. یادم میآید هم محلهایهایم که گذشته مرا میدانستند وقتی دیدند که دارم ورزش میکنم؛ به من خندیدند و مسخرهام کردند اما من ناامید نشدم و ادامه دادم. کار پیدا کردم و مانند یک انسان مسئولیتپذیر از صبح تا شب کار میکردم و بعد از آن به جلسه میرفتم.

با راهنمایم شروع به کارکردن قدمها کردم و چیزهای زیادی یاد گرفتم. یک روز راهنمایم به من گفت یک لیست از آرزوهایت تهیه کن و هر چه را که دوست داری در آن قید کن و من تمام آرزوهایم را نوشتم: “میخواهم به دانشگاه برگردم ومجدد تحصیل کنم و لیسانس بگیرم، یک ماشین خوب بخرم، ازدواج کنم، چند سفر خارج از کشور بروم، یک روزی برای دکترا قبول شوم و….” راهنما به من گفت از آرزوی اول شروع کن و برو پیگیر کارهای بازگشت به دانشگاهت شو. من 5 سال بود که از دانشگاه اخراج شده بودم و این موضوع برایم امری به ظاهر محال بود اما به خداوند سپردم و حرکت کردم. تقریبا پیش تمامی مسئولان دانشگاه رفتم و اکثر آنها به من گفتند بازگشت من امکانپذیر نیست اما من ناامید نشدم و به ملاقات رئیس دانشگاه رفتم و داستان اعتیاد و پاک شدنم را تعریف کردم.

افت و خیزهای یک زندگی پرماجرا

خوب یادم است که به من گفت از هر 100 نفری که مانند تو پیش من میآیند و درخواست کمک دارند 99 نفر مرا ناامید کردهاند اما یک نفر بود که به قولش وفا کرد و خیلی خوب شد و درسش را تمام کرد و من به خاطر همان یک نفر هر کمکی که بتوانم به تو میکنم تا به دانشگاه برگردی گرچه امری دشوار و در حد محال است. من درخواستم را نوشتم و به رئیس دانشگاه دادم و به زندگیام  ادامه دادم. به لطف خدا حدود یک ماه بعد مطلع شدم که به من اجازه تحصیل مجدد دادهاند. همانجا ازسرشوق اشک ریختم و خدا را شکر کردم.

دیگر خبری از آخر کلاس نشستن و درس نخواندن نبود. من مانند یک انسان پرتلاش و منظم اولین نفر به کلاس میرفتم و آخرین نفر کلاس را ترک میکردم و همیشه ردیف اول کلاس مینشستم و حسابی درس میخواندم.

دو سال گذشت و من موفق شدم لیسانسم را بگیرم. خیلی خوشحال به راهنمایم گفتم من حالا میتوانم سربازی بروم، برای خودم کاری پیدا کنم و ازدواج کنم اما راهنمایم گفت اینها که گفتی برای مراحل دیگر است. شما فعلاً برو و برای قبولی فوق لیسانس درس بخوان. من اطاعت کردم و تمام تمرکز و تلاشم را صرف قبولی در دوره فوق لیسانس کردم.

افت و خیزهای یک زندگی پرماجرا

من، کسی‌که روزی دانشجوی اخراجی دانشگاه کرمان بودم و برای تهیه مواد دست به هر اقدامی می‌زدم؛ امروز در بهترین دانشگاه‌های آمریکا بر روی کرسی استادی قرار دارم و برایش نامی مناسب‌تر از کمک خداوند و معجزه اِن اِی پیدا نمی‌کنم.

یادم میآید در جشن فارغ التحصیلی دوره لیسانس هر کسی از برنامههای بعد از تحصیلش میگفت اما من گفتم میخواهم برای فوق لیسانس اقدام کنم که همه به من خندیدند که تو لیسانست 11 سال طول کشید، فوق لیسانس را میخواهی چند سال بخوانی!؟ اما هیچکدام از این حرفها مرا از تصمیمم منصرف نکرد. خدا را شکر در یکی از بهترین دانشگاههای پایتخت پذیرفته شدم.

اواسط دوره فوق لیسانس به من گفتند تو نمیتوانی ادامه تحصیل بدهی چون دوره لیسانست 11 سال طول کشیده و این از سقف مجاز بالاتر است و تو باید به خدمت سربازی بروی. این موضوع نیز مرا ناامید نکرد و برای رفع کردن آن شروع به تلاش کردم و به معاونت نظام وظیفه عمومی مراجعه کردم و درخواست کمک کردم. ایشان وقتی داستان مرا شنید مساعدت کرد و دستور داد برای ادامه تحصیلم مانعی نباشد.

نزدیک تمام شدن دوره فوق لیسانس، راهنمایم آرزوی دوران ابتدای ورودم به اِن اِی (تحصیل در دوره دکترا) را به من یادآوری کرد و گفت برای تحصیل در دانشگاههای خارج از کشور اقدام کنم. من خیلی پر تلاش تمامی مدارک مورد نیاز جهت تحصیل در خارج از کشور را تهیه و بلندپروازانه شروع به ارسال مدارک به دانشگاههای خارج از کشور کردم. به لطف خداوند از دو دانشگاه معتبر در آمریکا برایم دعوتنامه ارسال شد تا برای تحصیل به آنجا بروم.

کار هر روزه من پاک ماندن است

مصاحبهای جهت کسب ویزا داشتم و میبایست از قبل به پرسشنامهای پاسخ دهم و یکی از سوالات آن در مورد این بود که آیا قبلاً ماده مخدری مصرف کردهام یا نه؟ یادم میآید که دوستانم همگی به من گوشزد میکردند که اگر حقیقت را بگویم حماقت کردهام. اما راهنمایم تاکید داشت اگر خداوند مسئول امور است پس باید خواست او را به اجرا در آورم و با گفتن حقیقت از چیزی واهمه نداشته باشم. روز مصاحبهی ویزا، مامور کنسولگری از من پرسید شما اینجا نوشتهاید که قبلاً مواد مخدر مصرف میکردهاید و اکنون پاک هستید. من گفتم بله من نزدیک 9 سال پاکی دارم و عضو اِن اِی هستم. مامور کنسولگری با اِن اِی آشنا بود و برای اعضای آن ارزش زیادی قائل بود تا حدی که با همین یک سوال ویزای مرا امضا و صادر کرد! مصاحبه ویزای من معجزهوار انجام شد. مصاحبهای که برای همه حدود 40 دقیقه و با انواع و اقسام سوالات توام بود، برای من حدودا 3 دقیقه و تنها با یک سوال، با موفقیت به اتمام رسید!

اوایل دوره دکترا بودم که یک اختراع انجام دادم که به عنوان نخبهی علمی ثبت و یک گرینکارت برایم صادر شد. من هر روز معجزات اِن اِی را بیشتر از دیروز میدیدم. من دورهی دکترا را که معمولاً بین 4 تا 5 سال طول میکشد؛ ظرف 3 سال به پایان رساندم و فارغ التحصیل شدم. زمانیکه تحصیلم تمام شد در یکی از بهترین دانشگاهها کار پیدا کردم و اکنون در 4دانشگاه معتبرتدریس میکنم.

افت و خیزهای یک زندگی پرماجرا شگفت انگیز بود… من، کسیکه روزی دانشجوی اخراجی دانشگاه کرمان بودم و برای تهیه مواد دست به هر اقدامی میزدم؛ امروز در بهترین دانشگاههای آمریکا بر روی کرسی استادی یک استاد قرار دارم و برایش نامی مناسبتر از کمک خداوند و معجزه اِن اِی پیدا نمیکنم.

برنامه معتادان گمنام به من یاد داد؛ بپذیرم بیماری اعتیاد دارم و کار هر روزه من پاک ماندن است. به من یاد داد هدف و آرزو داشته باشم و برای رسیدن به آنها تلاش کنم و در این راه از هیچ چیز واهمه نداشته باشم چون من خداوند، اِن اِی و راهنما را دارم.

موفقیتها زمانی ارزشمند است که توام با خدمت به دیگران باشد. انسان ناآرامی که با مواد احساس آرامش کرد؛ امروز بواسطه خدمت به دیگران که با کمک اِن اِی به دست آمده است؛ احساس آرامش و شادی را تجربه میکند.

من موفق شدم چند تا از پیچیدهترین مسائلی را که در زمینه کاریام وجود دارد، حل کنم و به نتیجه برسانم و این نشان میدهد من آدم باهوشی هستم اما مطمئناً انسان عاقلی نیستم و برای اتخاذ تصمیمات عاقلانه به کمک راهنمایم احتیاج دارم. بدون راهنما و قدمها من همان آدم سابق خواهم شد که عاقبتی جز فنا و نابودی ندارد.

حمید. ق.  سن دیه‌گو. کالیفرنیا. آمریکا / پیام بهبودی شماره ۶۰، پاییز ۱۳۹۸/ ویرایش و تنظیم مقاله از مهران (رفسنجان)

نظرات

ارسال نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.