این مقاله یکی از داستان‌های واقعی بهبودی از اعتیاد در مجموعه «داستان‌های بهبودی معتادان گمنام» در مجله اعتیاد است. این روایت نشان می‌دهد حتی در تاریک‌ترین لحظات زندگی نیز امکان تغییر و بازگشت وجود دارد. بسیاری از اعضای انجمن معتادان گمنام (NA) تجربه کرده‌اند که بیماری اعتیاد چگونه می‌تواند انسان را به پایین‌ترین نقطه‌های زندگی بکشاند، اما در عین حال برنامه دوازده قدم و حمایت یک انجمن بهبودی می‌تواند راهی تازه برای زندگی ایجاد کند.

روایتی که در ادامه می‌خوانید داستان مردی از کرمان است که درگیر مصرف مواد شد، از دانشگاه اخراج شد و مدتی کارتون‌خوابی را تجربه کرد. او بارها تلاش کرد مصرف مواد را کنار بگذارد اما هر بار شکست خورد. پس از سال‌ها پوچی، خیابان‌گردی و کارتون‌خوابی، او را به یک کمپ ترک اعتیاد بردند و آنجا با انجمن معتادان گمنام آشنا شد. پس از آغاز برنامه بهبودی و کارکرد ۱۲ قدم، دست سرنوشت او را به کالیفرنیا رساند و امروز در چند دانشگاه و کالج در این ایالت به عنوان استاد تدریس می‌کند.

روزی که به ما وعده آزادی داده شد، شاید معنایی فراتر از «رهایی از قید و بندهای ناشی از مصرف مواد مخدر» برای ما متصور نبود. وسعت درک ما از آزادی، محدود به رهایی از عذاب مکرری بود که با شروع هر روز جدید، کاسه «چه کنم چه کنم» را در جست‌وجوی مواد مخدر به دست می‌گرفتیم. اما همین هم کافی بود تا میل رهایی از مخمصه مصرف مواد به دل و جان‌مان راه یابد. و شگفتا که از پی آن چه گشایش‌هایی حاصل شد؛ گشایش‌هایی که هنوز هم ما را در بهت و حیرت فرو می‌برد.

آنچه در ادامه می‌آید، محصول همین آزادی است؛ مشتی است نمونه خروار.

آغاز یک زندگی پرماجرا

درود رفقا. این روزها در آستانه تولد ۱۴ سال پاکی‌ام هستم. خوشحالم و شکرگزار نیروی برتری هستم که به من فرصت دوباره زیستن داد.

من از کودکی بسیار ناآرام و متلاطم بودم و شیطنت‌های زیادی داشتم. به خاطر می‌آورم که در ۷ سالگی از خوردن چای جوشیده لذت می‌بردم و صدای موتور یخچال همچون موسیقی برایم آرامش‌بخش بود. به همین دلیل بسیار تنبیه می‌شدم.

در آن سال‌ها شاید کسی نمی‌دانست این ناآرامی درونی چگونه می‌تواند مسیر زندگی مرا تغییر دهد. من همیشه به دنبال چیزی بودم که بتواند این آشفتگی درونم را آرام کند؛ چیزی که بعدها فهمیدم مواد مخدر به طور موقت آن احساس را برایم ایجاد می‌کرد.

۱۴ ساله بودم که برای اولین بار در کنار پدرم نوشیدنی الکلی مصرف کردم. آن تجربه شاید در آن زمان برایم اتفاقی ساده به نظر می‌رسید، اما بعدها فهمیدم همان نقطه می‌تواند آغاز مسیری باشد که زندگی مرا تغییر داد.

در ۱۸ سالگی مصرف مواد مخدر را تجربه کردم. در همان لحظه احساس کردم گمشده‌ای را که سال‌ها به دنبالش بودم پیدا کرده‌ام. مواد به من احساسی می‌داد که تصور می‌کردم همیشه به آن نیاز دارم.

با این حال مانند بسیاری از افراد، از معتاد شدن می‌ترسیدم و از این که روزی معتاد شوم بیزار بودم. به همین دلیل با خودم قرار گذاشتم که مصرفم فقط تفننی باشد. اما همان مصرف تفننی به تدریج به مصرف دائمی تبدیل شد.

مصرفم آنقدر شدت گرفته بود که اصلاً برایم مهم نبود در راه تهیه مواد دست به چه کارهایی می‌زنم و برای تهیه مواد چه بهایی را می‌پردازم حتی یادم می‌آید یک بار خوابگاهم را در ازای پول و مواد به یک معتاد فروختم و این موضوع مرا تا مرز اخراج از دانشگاه کشاند.

ورود به دانشگاه و آغاز سقوط

۱۸ ساله بودم که در رشته‌ای عالی در یک دانشگاه معتبر پذیرفته شدم. خانواده و اطرافیانم به من افتخار می‌کردند و همه از آینده‌ای درخشان برایم صحبت می‌کردند.

اما در پشت این موفقیت ظاهری، واقعیت دیگری در جریان بود. وسوسه مصرف مواد باعث شد از همان ابتدا نتوانم نمرات لازم را کسب کنم. بیشتر وقت و انرژی من صرف تهیه مواد و مصرف آن می‌شد.

مخفی کردن مصرف مواد در شرایطی که همه اطرافیانم مرا به خاطر قبولی در دانشگاه تحسین می‌کردند، برایم بسیار دشوار بود. در ظاهر یک دانشجوی موفق بودم، اما در درون گرفتار اعتیاد شده بودم.

در ترم‌های بعدی از ترس این که دوباره مشروط شوم، برخی از واحدهای درسی‌ام را حذف می‌کردم. با این حال مشکل اصلی همچنان باقی بود؛ زیرا هر بار که می‌خواستم مصرف را قطع کنم، با افسردگی و اضطراب شدید روبه‌رو می‌شدم و دوباره به مصرف بازمی‌گشتم.

موسم امتحانات فرا رسید اما من همچنان گرفتار چرخه مصرف بودم و از درس‌هایم چیزی نمی‌فهمیدم.

یک شب در فصل امتحانات مواد تهیه کردم و پس از مصرف، تا صبح درس خواندم. از قضا آن امتحان را با نمره‌ای بالا قبول شدم. همان لحظه تصمیمی گرفتم که بعدها فهمیدم چقدر مرگبار بوده است.

با خودم گفتم: «اصلاً گور بابای قطع مصرف. من از مواد برای درس خواندن و قبولی در امتحانات استفاده می‌کنم.»

این تصمیم اشتباه آغاز مرحله‌ای تازه از سقوط من بود.

آن ترم حتی شاگرد اول شدم. همچنان مواد مصرف می‌کردم و با نشئگی حاصل از آن درس می‌خواندم. در ظاهر همه چیز خوب پیش می‌رفت، اما در واقع مصرفم به سرعت در حال شدت گرفتن بود.

مصرف مواد خیلی زود از کنترل خارج شد و به حدی دیوانه‌وار افزایش یافت که دیگر قابل اداره نبود. به جایی رسیدم که حتی مصرف مواد هم دیگر نمی‌توانست مشکلاتم را پنهان کند.

برای پاس کردن درس‌هایم به التماس، پادرمیانی خانواده و کمک دیگران نیاز داشتم. در همان زمان پول کافی برای تهیه مواد نداشتم و دائماً درگیر این بودم که چگونه مواد تهیه کنم.

مصرفم آن‌قدر شدت گرفته بود که دیگر برایم مهم نبود در مسیر تهیه مواد دست به چه کارهایی می‌زنم. تنها چیزی که اهمیت داشت پیدا کردن مواد بود.

اخراج از دانشگاه و خانه؛ آغاز آوارگی

به یاد دارم یک بار خوابگاهم را در ازای پول و مواد به یک معتاد فروختم. همین موضوع مرا تا مرز اخراج از دانشگاه کشاند.

تصمیم گرفتم برای تأمین هزینه مصرفم کار کنم. اما کار کردن در کنار مصرف شدید باعث شد دیگر وقتی برای درس خواندن باقی نماند.

در نهایت برای چهارمین بار مشروط شدم و پس از چهار سال تحصیل ناموفق، از دانشگاه اخراج شدم.

اخراج از دانشگاه ضربه بزرگی برای من بود. تلاش زیادی کردم مصرف مواد را کنار بگذارم، اما هر بار بیشتر از قبل شکست می‌خوردم. احساسات ناخوشایند سراسر وجودم را فرا گرفته بود و مدام با خودم فکر می‌کردم کاش هرگز در دانشگاه قبول نشده بودم تا چنین سرنوشتی پیدا نکنم.

پس از اخراج از دانشگاه تلاش زیادی کردم مصرف مواد را کنار بگذارم، اما هر بار بیش از قبل شکست می‌خوردم. احساسات ناخوشایند سراسر وجودم را فرا گرفته بود. مدام با خودم فکر می‌کردم کاش اصلاً در دانشگاه قبول نشده بودم تا مجبور نباشم چنین سقوطی را تجربه کنم.

خانواده‌ام نیز بارها تلاش کردند مرا ترک بدهند. آن‌ها مرا نزد پزشکان مختلف بردند و روش‌های گوناگونی را امتحان کردند، اما هیچ‌کدام نتیجه‌ای نداشت. هر بار که تلاش می‌کردم مصرف را قطع کنم، پس از مدتی دوباره به همان چرخه قبلی بازمی‌گشتم.

کم‌کم صبر خانواده‌ام تمام شد. در نهایت مرا از خانه بیرون کردند. ابتدا این موضوع را چندان جدی نگرفتم و تصور می‌کردم پس از مدتی دوباره می‌توانم به خانه بازگردم. اما وقتی یک بار به خانه برگشتم و دیدم برایم پلیس خبر کرده‌اند، فهمیدم اوضاع بسیار جدی‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کردم.

از آن پس هر بار که به خانه می‌رفتم، همین اتفاق تکرار می‌شد. با آمدن پلیس مجبور می‌شدم فرار کنم و دوباره به خیابان برگردم.

…آمدند و مرا به یک جلسه اِن‌اِی بردند. روز دوم یا سوم حضور در جلسه بود که به یکی از اعضا گفتم؛ شنیده‌ام اینجا معجزه اتفاق می‌افتد. او گفت بله درست است، تو چه معجزه‌ای دوست داری؟ گفتم: دوست دارم به دانشگاه برگردم و درسم را تمام کنم. همان لحظه دو نفر از اعضای جلسه را به من نشان داد و گفت آن دو نفر مانند تو بواسطه مصرف مواد از دانشگاه اخراج شده بودند امّا به کمک اِن‌اِی پاک شدند، به دانشگاه برگشتند و درسشان را هم تمام
کردند…طرح از مهرداد 

نیروی برتر؛ ستون معنوی بهبودی

گمنامی در معتادان گمنام

از خانه آشنایان تا پیوستن به یک گروه تبهکار

مدتی را در خانه برخی از آشنایان سپری کردم. آن‌ها از روی دلسوزی اجازه داده بودند مدتی نزدشان بمانم، اما مصرف مواد و رفتارهای ناشی از آن باعث شد خیلی زود صبرشان تمام شود.

در نهایت از آنجا هم رانده شدم.

مدت کوتاهی در خانه کوچکی با یک خلافکار هم‌خانه شدم. در آن خانه دو نفر زندگی می‌کردیم و تقریباً تمام روزها درگیر مصرف مواد بودیم. مصرف من آن‌قدر شدت گرفته بود که حتی هم‌خانه‌ام هم دیگر تحملم را نداشت.

سرانجام او نیز مرا از خانه بیرون کرد و بار دیگر راهی خیابان شدم.

پس از مدتی آوارگی، به صورت اتفاقی با گروهی از تبهکاران آشنا شدم. آن‌ها خانه‌ای داشتند و به صورت گروهی کارهای خلاف انجام می‌دادند. برای انجام هر کار، نقشه‌های دقیقی طراحی می‌کردند و هر کدام نقش مشخصی در گروه داشتند.

آشنایی با این گروه فصل تازه‌ای از زندگی تاریک من بود.

به آن‌ها پیوستم و خیلی زود وارد دنیای خلافکاری شدم. از زورگیری گرفته تا دزدی و کارهای خطرناک دیگر، تقریباً هر کاری انجام می‌دادم. عجیب این بود که با وجود سن کم، به سرعت تبدیل به یکی از افراد کلیدی گروه شدم.

در آن زمان فقط ۲۶ سال داشتم، اما زندگی‌ام کاملاً در مسیر نابودی قرار گرفته بود.

مصرف مواد همچنان با شدت ادامه داشت. تقریباً تمام زندگی من در مصرف مواد و انجام کارهای خلاف خلاصه شده بود.

اما این وضعیت هم دوام چندانی نداشت.

پس از مدتی با اعضای آن گروه نیز دچار اختلاف شدم و آن‌ها مرا از گروه بیرون انداختند. بعدها فهمیدم که این اتفاق در واقع لطف خداوند بوده است؛ زیرا بلافاصله پس از اخراج من، اعضای آن گروه دستگیر شدند و به زندان افتادند.

اگر آن روز از گروه بیرون نیامده بودم، احتمالاً سرنوشت من نیز مانند آن‌ها می‌شد.

رسیدن به آخر خط؛ دوران کارتن‌خوابی

زندگی پرماجرای من، پر از افت و خیزهای عجیب بود. گاهی شکست‌های سنگین و گاهی تلاش برای روبه‌رو شدن با مشکلات؛ اما در آن زمان احساس می‌کردم دیگر به آخر خط رسیده‌ام.

دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم. نه خانه‌ای داشتم، نه خانواده‌ای که به من اعتماد کند، نه آینده‌ای که بتوانم به آن امیدوار باشم.

در آن روزها تنها چیزی که برایم باقی مانده بود، مصرف مواد و سرگردانی در خیابان‌ها بود.

ادامه داستان من نشان می‌دهد چگونه در همان شرایط ناامیدکننده، مسیری تازه در زندگی‌ام باز شد؛ مسیری که بعدها فهمیدم بسیاری از اعضای انجمن معتادان گمنام آن را معجزه بهبودی می‌نامند.

برای مدت سه ماه هیچ سرپناهی نداشتم. به جرأت می‌توانم بگویم که حتی به یاد نمی‌آورم آن سه ماه را چگونه و در کجا گذراندم.

در خیابان زندگی می‌کردم و بیشتر روزها و شب‌ها را در گوشه‌ای از شهر می‌گذراندم. آن روزها آن‌قدر ناامید شده بودم که گاهی با خودم فکر می‌کردم شاید بهتر باشد هرچه زودتر در گوشه‌ای از خیابان بمیرم.

یک بار دیگر به خانه‌مان برگشتم و از خانواده‌ام خواستم اجازه دهند مدتی در خانه بمانم تا بتوانم مصرف مواد را کنار بگذارم. اما آن‌ها دیگر حرف‌های مرا باور نمی‌کردند.

بار دیگر به خیابان بازگشتم.

در همان روزها شخصی که قبلاً با هم مواد مصرف می‌کردیم و خودش نیز فردی خلافکار بود، مرا دید. وقتی وضعیت مرا دید، تصمیم گرفت کمکم کند و مرا به یک مرکز ترک اعتیاد برد.

معجزه معتادان گمنام
یک روز راهنمایم به من گفت یک لیست از آرزوهایت تهیه کن و هر چه را که دوست داری در آن قید کن و من تمام آرزوهایم را نوشتم: “میخواهم به دانشگاه برگردم ومجدد تحصیل کنم و لیسانس بگیرم، یک ماشین خوب بخرم، ازدواج کنم، چند سفر خارج از کشور بروم، یک روزی برای دکترا قبول شوم و….” راهنما به من گفت از آرزوی اول شروع کن و برو پیگیر کارهای بازگشت به دانشگاهت شو.

نقش پذیرش در فرایند بهبودی

ترک اعتیاد: راهنمای جامع علمی و عملی

ورود به مرکز ترک اعتیاد و آشنایی با انجمن معتادان گمنام (NA)

برای مدت ده روز در آن مرکز بستری شدم.

برای بسیاری از افرادی که در آنجا بودند، آن مرکز شاید محیطی سخت و محدودکننده به نظر می‌رسید، اما برای من که مدتی طولانی کارتون‌خواب بودم، آنجا شبیه یک هتل بود.

غذا برای خوردن داشتم و سرپناهی برای خواب.

همین دو چیز ساده برای من که مدت‌ها در خیابان زندگی کرده بودم، نعمتی بزرگ محسوب می‌شد.

به دلیل وضعیت جسمی و روحی من، پزشک مرکز پیشنهاد کرد پس از پایان این ده روز، به یک دوره قرنطینه شش‌ماهه بروم تا بتوانم بهتر بهبود پیدا کنم.

در آن زمان هنوز نمی‌دانستم که مسیر زندگی‌ام قرار است به شکل دیگری تغییر کند.

شب آخر اقامتم در مرکز، نزدیک نگهبانی ایستاده بودم و سیگار می‌کشیدم. نگهبان مرکز کنارم آمد و شروع به صحبت کرد.

او گفت: «به جای رفتن به قرنطینه، جایی هم هست که می‌توانی آنجا بروی. اسمش انجمن NA است.»

او توضیح داد که خودش عضو انجمن معتادان گمنام است و چهار سال پاکی دارد. گفت زمانی او نیز مانند من درگیر مصرف شدید مواد بوده و حتی سرپناهی نداشته است.

اما انجمن NA زندگی او را تغییر داده بود.

او گفت: «NA برای من معجزه کرد. برای تو هم می‌تواند معجزه کند.»

این جمله در ذهن من باقی ماند.

برای من در آن زمان بزرگ‌ترین معجزه این بود که بتوانم دوباره به دانشگاه برگردم و تحصیلم را ادامه دهم. اما با توجه به شرایطی که داشتم—از جمله سرباز فراری بودن، اخراج از دانشگاه، احضار شدن به کمیسیون انضباطی دانشگاه در ۱۷ مورد و داشتن خلاف‌های متعدد—چنین چیزی کاملاً غیرممکن به نظر می‌رسید.

با این حال کنجکاوی باعث شد تصمیم بگیرم حرف او را امتحان کنم

آغاز مسیر بهبودی و معجزه اِن‌اِی

فردای آن روز به دکتر مرکز گفتم که به جای قرنطینه ۶ ماهه می‌خواهم به انجمن معتادان گمنام بروم. دکتر با این تصمیم موافق نبود و در نهایت به من گفت: «تو می‌روی و اگر شانس بیاوری و زنده بمانی، با وضعیتی به مراتب بدتر به اینجا برمی‌گردی.» اما من گوشم بدهکار نبود و برای دیدن معجزه NA مصمم بودم.

همان روز برادرم همراه همان دوست خلافکارم ـ که هر دو مصرف‌کننده بودند ـ آمدند و مرا به یک جلسه انجمن معتادان گمنام بردند. روز دوم یا سوم حضورم در جلسه بود که به یکی از اعضا گفتم شنیده‌ام اینجا معجزه اتفاق می‌افتد. او گفت بله درست است. سپس از من پرسید: «تو چه معجزه‌ای دوست داری؟»

گفتم دوست دارم دوباره به دانشگاه برگردم و درسم را تمام کنم. همان لحظه دو نفر از اعضای جلسه را به من نشان داد و گفت آن‌ها نیز مانند تو به واسطه مصرف مواد از دانشگاه اخراج شده بودند، اما با کمک برنامه ان‌ای پاک شدند، به دانشگاه برگشتند و درسشان را هم تمام کردند.

در همان لحظه جرقه‌ای از امید در وجودم زده شد. با خودم گفتم اگر برای آن‌ها اتفاق افتاده، پس برای من هم امکان‌پذیر است. از او پرسیدم باید چه کار کنم تا این معجزه برای من هم اتفاق بیفتد؟ گفت به شرکت در جلسات ادامه بده، یک راهنما انتخاب کن و کارکرد قدم‌ها را شروع کن.

من در انتخاب راهنما خیلی دقت کردم، چون شنیده بودم یک راهنما می‌تواند مسیر زندگی انسان را تغییر دهد. پس از مدتی راهنمایی انتخاب کردم. سیگار را کنار گذاشتم و ورزش را شروع کردم. یادم می‌آید هم‌محله‌ای‌هایم که گذشته مرا می‌دانستند وقتی دیدند در حال ورزش کردن هستم، به من خندیدند و مسخره‌ام کردند؛ اما من ناامید نشدم و به راه خود ادامه دادم.

کار پیدا کردم و مانند یک انسان مسئولیت‌پذیر از صبح تا شب کار می‌کردم و بعد از آن به جلسه می‌رفتم. با راهنمایم شروع به کارکردن ۱۲قدم کردم و چیزهای زیادی یاد گرفتم.

یک روز راهنمایم به من گفت فهرستی از آرزوهایت تهیه کن و هرچه را که دوست داری در آن بنویس. من هم تمام آرزوهایم را نوشتم: «می‌خواهم به دانشگاه برگردم و دوباره تحصیل کنم و لیسانس بگیرم، یک ماشین خوب بخرم، ازدواج کنم، چند سفر خارج از کشور بروم و روزی در دوره دکترا قبول شوم…»

راهنما به من گفت از اولین آرزوی فهرستت شروع کن و برو پیگیر بازگشت به دانشگاه شو. پنج سال از اخراج من از دانشگاه گذشته بود و این موضوع برایم امری به ظاهر محال به نظر می‌رسید؛ اما آن را به خداوند سپردم و حرکت کردم.

تقریباً به سراغ تمام مسئولان دانشگاه رفتم و با آن‌ها صحبت کردم. بیشتر آن‌ها گفتند بازگشت من امکان‌پذیر نیست. با این حال ناامید نشدم و در نهایت به ملاقات رئیس دانشگاه رفتم و داستان اعتیاد و پاک شدنم را برای او تعریف کردم.

بقیه داستان را بخوانید تا ببینید چگونه از کارتون‌خوابی به استادی دانشگاه‌های کالیفرنیا رسیدم.

از کارتون‌خوابی تا استاد دانشگاه کالیفرنیا
من، کسی‌که روزی دانشجوی اخراجی دانشگاه کرمان بودم و برای تهیه مواد دست به هر اقدامی می‌زدم؛ امروز در بهترین دانشگاه‌های آمریکا بر روی کرسی استادی قرار دارم و برایش نامی مناسب‌تر از کمک خداوند و معجزه اِن اِی پیدا نمی‌کنم.

بازگشت به دانشگاه و ادامه مسیر موفقیت

رئیس دانشگاه به من گفت: «از هر صد نفری که مانند تو پیش من می‌آیند و درخواست کمک می‌کنند، نود و نه نفر مرا ناامید کرده‌اند. اما یک نفر بود که به قولش وفا کرد، بسیار خوب پیش رفت و درسش را هم تمام کرد. من هم به خاطر همان یک نفر هر کمکی که بتوانم به تو می‌کنم تا به دانشگاه برگردی؛ هرچند این کار بسیار دشوار و تقریباً محال است.»

من درخواست خود را نوشتم و به رئیس دانشگاه دادم و دوباره به زندگی عادی‌ام ادامه دادم. حدود یک ماه بعد، به لطف خداوند، مطلع شدم که اجازه تحصیل مجدد به من داده‌اند. همان‌جا از شدت خوشحالی اشک ریختم و خدا را شکر کردم.

از آن روز دیگر خبری از آخر کلاس نشستن و درس نخواندن نبود. مانند یک دانشجوی پرتلاش و منظم، همیشه اولین نفر وارد کلاس می‌شدم و آخرین نفر کلاس را ترک می‌کردم. همیشه در ردیف اول می‌نشستم و با جدیت درس می‌خواندم.

دو سال گذشت و موفق شدم مدرک لیسانسم را بگیرم. با خوشحالی به راهنمایم گفتم حالا می‌توانم به خدمت سربازی بروم، شغلی پیدا کنم و ازدواج کنم. اما راهنمایم گفت این‌ها برای مراحل بعدی است؛ فعلاً باید برای قبولی در مقطع فوق‌لیسانس درس بخوانی.

من هم اطاعت کردم و تمام تمرکز و تلاشم را برای قبولی در دوره فوق‌لیسانس گذاشتم.

یادم می‌آید در جشن فارغ‌التحصیلی دوره لیسانس، هرکسی درباره برنامه‌های آینده‌اش صحبت می‌کرد. وقتی گفتم می‌خواهم برای فوق‌لیسانس اقدام کنم، بعضی‌ها خندیدند و گفتند: «تو لیسانست یازده سال طول کشید، فوق‌لیسانس را می‌خواهی چند سال بخوانی؟» اما هیچ‌کدام از این حرف‌ها مرا از تصمیمم منصرف نکرد.

خدا را شکر در یکی از بهترین دانشگاه‌های پایتخت در مقطع فوق‌لیسانس پذیرفته شدم.

در میانه دوره فوق‌لیسانس به من گفتند نمی‌توانم ادامه تحصیل بدهم، زیرا دوره لیسانسم یازده سال طول کشیده و از سقف مجاز بیشتر است و باید به خدمت سربازی بروم. این موضوع نیز مرا ناامید نکرد. برای حل این مشکل تلاش کردم و به معاونت نظام وظیفه عمومی مراجعه کردم و درخواست کمک کردم.

وقتی مسئول مربوطه داستان زندگی مرا شنید، با من همکاری کرد و دستور داد برای ادامه تحصیلم مانعی ایجاد نشود.

نزدیک پایان دوره فوق‌لیسانس، راهنمایم آرزویی را که در ابتدای ورودم به NA نوشته بودم به یادم آورد: ادامه تحصیل در مقطع دکترا. او به من پیشنهاد کرد برای تحصیل در دانشگاه‌های خارج از کشور اقدام کنم.

من با تلاش فراوان مدارک مورد نیاز را آماده کردم و با جسارت شروع به ارسال درخواست به دانشگاه‌های خارج از کشور کردم. به لطف خداوند، از دو دانشگاه معتبر در ایالات متحده آمریکا برایم دعوت‌نامه آمد تا برای ادامه تحصیل به آنجا بروم.

از کارتون‌خوابی تا استاد دانشگاه کالیفرنیا

مصاحبه‌ای برای دریافت ویزا داشتم و باید از قبل به پرسشنامه‌ای پاسخ می‌دادم. یکی از سؤال‌ها این بود که آیا قبلاً مواد مخدر مصرف کرده‌ام یا نه. یادم می‌آید دوستانم همگی به من توصیه می‌کردند که اگر حقیقت را بگویم حماقت کرده‌ام. اما راهنمایم تأکید داشت اگر خداوند مسئول امور است، باید خواست او را به اجرا درآورم و با گفتن حقیقت از چیزی واهمه نداشته باشم.

روز مصاحبه ویزا، مأمور کنسولگری از من پرسید: «شما اینجا نوشته‌اید که قبلاً مواد مخدر مصرف می‌کرده‌اید و اکنون پاک هستید.»
گفتم: «بله، من نزدیک به ۹ سال پاکی دارم و عضو NA هستم.»

مأمور کنسولگری با انجمن معتادان گمنام آشنا بود و برای اعضای آن احترام زیادی قائل بود؛ تا جایی که تنها با همین یک سؤال، ویزای مرا امضا و صادر کرد. مصاحبه ویزای من به شکلی معجزه‌آسا انجام شد. مصاحبه‌ای که برای بسیاری از افراد حدود ۴۰ دقیقه طول می‌کشید و با پرسش‌های متعدد همراه بود، برای من حدود ۳ دقیقه طول کشید و تنها با یک سؤال با موفقیت به پایان رسید.

بله، من از کارتون‌خوابی تا استاد دانشگاه کالیفرنیا پیش رفتم!

اوایل دوره دکترا بودم که اختراعی انجام دادم. این اختراع به عنوان یک دستاورد علمی ثبت شد و بر اساس آن برایم گرین‌کارت صادر کردند. من هر روز معجزات NA را بیشتر از قبل در زندگی‌ام می‌دیدم.

دوره دکترا که معمولاً بین چهار تا پنج سال طول می‌کشد، من در مدت سه سال به پایان رساندم و فارغ‌التحصیل شدم. پس از پایان تحصیل، در یکی از بهترین دانشگاه‌ها مشغول به کار شدم و اکنون در چهار دانشگاه معتبر در ایالت کالیفرنیا تدریس می‌کنم.

افت و خیزهای زندگی پرماجرای من ـ از کارتون‌خوابی تا استاد دانشگاه کالیفرنیا ـ واقعاً شگفت‌انگیز است. من، کسی که روزی دانشجوی اخراجی دانشگاه کرمان بودم و برای تهیه مواد دست به هر کاری می‌زدم، امروز در بهترین دانشگاه‌های آمریکا بر کرسی استادی نشسته‌ام. برای این تحول نامی مناسب‌تر از کمک خداوند و معجزه انجمن ان‌ای پیدا نمی‌کنم.

برنامه معتادان گمنام به من یاد داد که بپذیرم بیماری اعتیاد دارم و کار هر روزه من پاک ماندن است. به من آموخت که هدف و آرزو داشته باشم و برای رسیدن به آن‌ها تلاش کنم و در این مسیر از هیچ چیز نترسم؛ زیرا خداوند، اصول انجمن و راهنما را دارم.

موفقیت زمانی ارزش واقعی دارد که همراه با خدمت به دیگران باشد. انسانی که زمانی برای آرامش به مواد پناه می‌برد، امروز به واسطه خدمت به دیگران ـ که با کمک NA به دست آمده است ـ آرامش و شادی واقعی را تجربه می‌کند.

من توانستم برخی از پیچیده‌ترین مسائل در حوزه کاری‌ام را حل کنم و به نتیجه برسانم و این نشان می‌دهد که شاید انسان باهوشی باشم. اما مطمئناً انسان عاقلی نیستم و برای گرفتن تصمیم‌های درست همچنان به کمک راهنمایم نیاز دارم. بدون راهنما و بدون قدم‌ها، ممکن است دوباره به همان انسان سابق تبدیل شوم؛ انسانی که سرانجامی جز نابودی نداشت.

این بود داستان من؛ داستانی از کارتون‌خوابی تا استاد دانشگاه کالیفرنیا.

حمید ق.
سن‌دیه‌گو، کالیفرنیا، آمریکا
مجله پیام بهبودی، شماره ۶۰، پاییز ۱۳۹۸
ویرایش و تنظیم: مهران (رفسنجان)/سردبیر: سپهر (تهران)

رویاهای گمشده بیدار می‌شوند

بازدید از دفتر خدمات جهانی معتادان گمنام در کالیفرنیا

رابطه راهنما و رهجو در معتادان گمنام

کمک به معتاد ایرانی در زندان استرالیا