اعتیاد بیماریای است که مرز و فاصله نمیشناسد؛ حتی در دورافتادهترین و زیباترین گوشههای جهان هم میتواند انسان را بیابد ـ همانگونه که بهبودی نیز میتواند از همانجا آغاز شود. روایت پیشرو داستان زنی است که از دل تاریکی، به نور ایمان و بهبودی قدم گذاشت؛ زنی که با حضور پیوسته در جلسات انجمن معتادان گمنام (NA) و نوشتن ترازنامهای شجاعانه، گامبهگام راه آزادی را پیمود و دوباره طعم زندگی را چشید.
این نوشته تنها داستان یک فرد نیست، بلکه تصویری زنده از سفر انسان از ویرانی به رهایی است؛ از زنی که همهچیز را از دست داده بود، تا انسانی که با عشق، بخشش و خدمت، معنای تازهای برای بودن یافت. تجربهٔ او یادآور حقیقتی ساده و ژرف است: رهایی همیشه ممکن است، اگر تنها بخواهیم و نخستین گام را با ایمان برداریم.
نَفَس حیات Breath of Life
پذیرفتن این حقیقت برایم سخت نبود که با زمینهای معتاد به دنیا آمدهام. بیماری من ژنتیکی است. در محیطی بزرگ شدم که تنها کودک سفیدپوست کلاس بودم. در زبان اهالی هاوایی، واژهی «هااوله» (Haole) یعنی «کسی که نَفَسِ حیات ندارد». و من، با موهای قرمز و صورتی پر از ککومک، درست همان تصویری بودم که از یک بچهٔ سفیدپوست در ذهنشان داشتند؛ بیگانه، ناخواسته، و ناپذیرفته. احساس میکردم حضورم مایهٔ دلزدگی دیگران است.
در همان کودکی بارها از خدا خواستم کمکم کند تا بتوانم خودم را نجات دهم. روزی با شمارهٔ تلفن امداد تماس گرفتم و به نخستین جلسهٔ انجمن معتادان گمنام رفتم. اما حتی آنجا هم احساس غربت میکردم. دیگران نگاهم میکردند و در چهرهشان میخواندم: «این دختره چه مرگشه؟ انگار مریضه!» شرم، سایهای بود که هر جا میرفتم همراهم بود.
در کلاس چهارم از برادرم خواستم روی بازویم زنجیر و لنگر خالکوبی کند. پدرم در نیروی دریایی بود و ناخدایی در خانهمان زندگی میکرد. من هم دلم میخواست مثل او باشم – یا مثل پیپی جوراببلند(1)، دختری ثروتمند و پرزور که میتوانست اسبی را بلند کند و با میمونش تنها زندگی کند. شاید چون او هم مثل من، تنها بود.
در پانزدهسالگی خیابانگرد شدم. از کودکی توسط افراد مختلف – والدین دوستان، پرستارها و اهالی محل – مورد آزار جنسی قرار گرفته بودم. این زخمها مرا سنگدل کرد. یاد گرفتم که احساساتم را خاموش کنم و بهجای آن، از بدنم بهعنوان سلاحی برای جلب توجه و احساس قدرت استفاده کنم. جذابیت جنسی برایم شد تنها منبع ارزش و اعتبار.
در پانزدهسالگی رسماً خیابانگرد وایکیکی(2) بودم. همان زمان برای نخستین بار با انجمن معتادان گمنام آشنا شدم، اما هنوز آمادگی رها کردن دنیا و مواد را نداشتم. به جلسات میرفتم، گوش میدادم، چیزی نمیگفتم، و بعد دوباره به همان راه قبلی برمیگشتم. حتی راهنمایی برای خودم انتخاب کرده بودم فقط برای اینکه اگر کسی پرسید «راهنمایت کیست؟» جوابی داشته باشم.
بهخاطر اعتیاد و دروغهایم آسیبهای زیادی به خودم و دیگران زدم. شرم و ترس و خشم همهجا همراهم بودند. بارها لغزش کردم، حتی سقط جنین را تجربه کردم. در شرق لسآنجلس در آپارتمانی زندگی میکردم که محل ساخت کراک بود. فقط یک لباس داشتم، همان زیرپوشی که شب و روز تنم بود. تنم کثیف بود و زندگیام بیروح. از پنجره به زنانی نگاه میکردم که با وقار سر کار میرفتند یا در حیاطشان رخت پهن میکردند. من، در برابر آنها، مردهای متحرک بودم. روحم مدتها پیش مرده بود.
با ناامیدی از خدا پرسیدم: «چرا من این چیزها را ندارم؟ چرا نمیتوانم فقط یک زندگی معمولی داشته باشم؟ نمیخواهم چیز زیادی… فقط میخواهم احساس عادی بودن کنم، محترم بودن.» پس از مدتی هرچه داشتم فروختم و به گوشهای دورافتاده از هاوایی رفتم. هیچکس را آنجا نمیشناختم. اما همانجا بود که آرامآرام «نَفَس حیات» به من بازگشت.
افق تازهای در زندگی با حضور در جلسات NA
در آن گوشهٔ دورافتادهٔ هاوایی، احساس میکردم خداوند دوباره فرصتی به من داده است. هنوز نمیدانستم چگونه باید زندگی کنم، اما دیگر نمیخواستم بمیرم. در همان روزهای آغازین، صدای درونی آرامی به من گفت: «به جلسه برو.» دوباره با انجمن معتادان گمنام تماس گرفتم و به یکی از جلسات محلی رفتم.
آن روز چیزی از مفاهیم برنامه نمیفهمیدم، اما لبخندها و نگاه مهربان اعضا در دلم جرقهای زد. آنها مرا قضاوت نکردند، از گذشتهام نپرسیدند، فقط گفتند: «خوش آمدی، همین که امروز اینجایی یعنی امید هست.»
مدتی طول کشید تا بتوانم در جمع حرف بزنم. آنقدر درونم پر از شرم بود که حتی هنگام معرفی خودم صدایم میلرزید. اما هر بار که در جلسه مینشستم و تجربهٔ دیگران را میشنیدم، حس میکردم قلبم نرمتر میشود. برای نخستین بار بعد از سالها، میان غریبههایی نشسته بودم که احساسشان را میفهمیدم و احساس مرا میفهمیدند.
در جلسات یاد گرفتم که سکوت دشمن بهبودی است. باید حرف بزنم، گوش بدهم، بنویسم و قدمها را یکییکی کار کنم. ترازنامهنویسی برایم مانند بازکردن پنجرهای به درون بود؛ سخت، دردناک، اما ضروری. وقتی به خودم نگاه کردم، فهمیدم که چقدر دروغ گفتهام، چقدر از رنجهایم فرار کردهام، و چقدر از خدا فاصله گرفتهام.
آهستهآهسته، معجزهای رخ داد. دیگر به دنبال این نبودم که با ظاهر یا فریب، دوست داشته شوم. در جلسات آموختم که عشق واقعی از صداقت زاده میشود. اعضا بدون قضاوت به من آموختند که گذشتهام هرچه بوده، هنوز میتوانم انسان خوبی باشم. احساس تعلق و آرامشی را تجربه کردم که سالها دنبالش بودم.
هر روز با دعا و کارکرد قدمهایم، افق زندگیام وسیعتر شد. دیگر آن دختر سرگردان و خشمگین نبودم. امروز، در مسیر بهبودی، یاد گرفتهام با ترسهایم روبهرو شوم، از اشتباهاتم شرمنده نباشم، و به خداوندِ خود همانطور که او را درک میکنم، تکیه کنم.
درباره اعتیاد بیشتر بخوانید
داستان خدمت من در معتادان گمنام
تازهواردان مهمترین افراد هستند
چرا نمیتوانم حتی یکبار مصرف کنم؟
خشم و رنجش
در سالهای تاریک اعتیاد، خشم من مانند زبانههای آتشی بود که هر چیزی را میسوزاند؛ از روابط خانوادگی گرفته تا ایمانم به خودم و خدا. باور داشتم اگر آسیب دیدهام، حق دارم آسیب بزنم. در درونم زخمی کهنه از رنجش و بیاعتمادی بود، زخمی که نمیخواستم کسی به آن نزدیک شود.
در جلسات انجمن معتادان گمنام آموختم که خشم، نشانهٔ ضعف نیست؛ نشانهٔ زخمی است که هنوز التیام نیافته. فهمیدم تا زمانی که گذشته را نبخشم، حتی یک روز آرامش واقعی را تجربه نخواهم کرد. رنجشهایم را روی کاغذ آوردم، با صداقت نوشتم از چه کسانی خشمگینم، چرا، و چگونه این خشم زندگیام را ویران کرده است.
کارکرد قدمها به من نشان داد که بخشش به معنای توجیه رفتار دیگران نیست؛ یعنی رها کردن خودم از زنجیر نفرت. هر بار که از خداوند خواستم به من کمک کند تا ببخشم، اندکی سبکتر شدم. احساس کردم آرامش واقعی از درون میجوشد، نه از بیرون.
امروز هنوز هم گاهی رنجش به سراغم میآید، اما دیگر اجازه نمیدهم مرا در بند خود نگه دارد. یاد گرفتهام بنشینم، نفس بکشم، دعا کنم، و اجازه بدهم نورِ ایمان جای خشم را بگیرد. بهبودی یعنی همین: بازگشتِ آرامش به قلبی که زمانی خانهٔ طوفان بود.
راهنما و آینهٔ درون
من عاشق راهنمایم هستم. او زنی است که به من آموخت چگونه اصول معنوی را از کلام به عمل تبدیل کنم. وقتی در چشمانم نگریست، مانند آینهای مرا به خودم نشان داد؛ نه فقط آنچه میخواستم ببینم، بلکه تمام آنچه بودم. او همیشه با مهربانی در کنارم بوده، چه در لحظههای رشد و نیکی، چه در زمان پستی و لغزش. از او یاد گرفتم که خودم را دوست بدارم، حتی زمانی که از درون شکسته و شرمگینم.
در مسیر بهبودی فهمیدم که درون من تنها یک «من» وجود ندارد. پس از سالها ویرانی، طبیعی بود که چند پاره شده باشم. گویی سه چهره در من زندگی میکند.
نخست، «منِ پستتر» است؛ همان معتاد درونم که میتواند دروغ بگوید، فریب دهد یا حتی از درد دیگران لذت ببرد. این بخش هنوز در من زنده است، اما دیگر فرمانروای وجودم نیست.
دوم، «منِ معمولی» است؛ شهروندی عادی که مالیات میدهد، کار میکند، دوست، همسر یا خواهری مسئول است. انسانی است محترم، وقتشناس و مهربان.
و در نهایت، «منِ متعالی» است – گوهر اصلی وجودم، همان که نیروی برتر هنگام آفرینش در من دمید. این بخش مهربان، خطاپوش، روشنبین و سرشار از عشق است؛ بخشی که نور خالص است و سرچشمهٔ صلح درونی.
وقتی برای نخستین بار از من خواسته شد راهنمای کسی شوم، دچار تردید شدم: چگونه میتوانم راهنمای دیگری باشم، در حالی که خودم هنوز در حال یادگیریام؟ اما پاسخ در سکوت قلبم بود: «تو انسان هستی، نه فرشته.» اگر بگذارم نیروی برتر راهنمای هر دو ما باشد، همهچیز درست پیش خواهد رفت. از آن روز دریافتم که خداوند از طریق آدمهایی که در مسیرم قرار میدهد، به من کمک میکند تا خودم را بهتر بشناسم.
هنر زیستن با قدمهای دوازدهگانه
در پناه عشق اعضای انجمن معتادان گمنام و با کارکردنِ قدمها، پا به راه بهبودی گذاشتم. آموختم کسانی را که در کودکی به من آزار رساندهاند، ببخشم. این کار ناممکن نیست. هنوز یادآوری آن خاطرات دردی در دلم مینشاند، اما دیگر باری نیست که بر دوش بکشم. امروز میدانم نماد چهارگوش انجمن ما معنایی ژرف دارد: خویشتن، خدا، جامعه، و خدمت. این چهار ستون، شالودهای برای زیستناند و به من نشان دادهاند چگونه قدمها را در زندگی روزمره به کار بندم. یاد گرفتهام خشم را به نیرویی سازنده تبدیل کنم و از درد، آگاهی بسازم.
اکنون میتوانم مخالفت کنم، حتی بحث کنم، بیآنکه ناسازگار شوم. رفتار سالم با خانواده و دوستان را آموختهام. فهمیدهام خیرخواهی یعنی باور به اینکه اندیشه و باور دیگران، به اندازهٔ باورهای من ارزش دارد. گفتنش آسان است، اما در عمل برایم سفری عمیق و پرمکاشفه بوده است. گاه در میانهٔ کار بر روی یکی از قدمها، ناگهان پردهای از جلوی چشمانم کنار میرود و حقیقتی تازه آشکار میشود. هر بار که این اتفاق میافتد، میدانم معجزهٔ بهبودی است که در من کار میکند؛ راهی روشن به سوی آزادی.
امروز از زندگی سرشارم. وقتی میخندم، از ته دل میخندم. دیگر خجالتی و در خود فرو رفته نیستم. احساساتم را پنهان نمیکنم؛ همهشان را میچشم، چه درد، چه شادی. با نیروی برترم رابطهای زنده و آگاهانه دارم. دعا و مراقبه، پلی میان من، دیگران و خداوند ساخته است؛ پلی که روزی اعتیاد ویرانش کرده بود.
اعتیاد مرا از زندگی جدا کرده بود، اما انجمن معتادان گمنام مرا به خودم بازگرداند. قلبم دیگر یخزده نیست؛ گرم است، زنده است، و میتپد. احساس میکنم از سایه به نور آمدهام. امروز سپاسگزارم؛ زیرا «نَفَسِ حیات» دوباره در من دمیده شده است.
منبع: Breath of Life، کتاب پایه، چاپ ششم، صفحه 315
زیر نویس:
1- Pippi Longstocking: شخصیت اصلی مجموعه قصههای کودکانه، اثر آسترید لیندگرن، نویسندة سوئدی.
2- یکی از مناطق شهر هونولولو، مرکز هاوایی.
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده
اولین نفری باشید که نظر میدهد.