تاریخ انتشار:
اشتراک گذاری:
164

این مرد در دوران مصرف مواد مخدر، از دامن این «مادر» به آغوش آن یکی پناه می‌برد ـ از خانه مادرش به ارتش، یا به زندگی زناشویی ـ تا وقتی که همسرش از این دیوانگی به جان آمد و تنها جلسه NA در دنیا را برایش پیدا کرد. در این سرگذشت که از چاپ اول کتاب پایه معتادان گمنام برگزیده شده، نویسنده اذعان می‌کند که پس از مدت‌ها، بالاخره یاد گرفته آستین‌ها را بالا بزند و مسئولیت زندگی‌اش را بر عهده بگیرد.

اسم من باب بی است و اهل لس‌آنجلس هستم. در مورد آدم‌ها، جاها و چیزها، سرگذشت من زیاد با سرگذشت سایر اعضای هیئت امنا¹ فرق نمی‌کند، چون همة ما عملا سر و ته یک کرباس هستیم. من توی یکی از محله‌های جنوب شهر بزرگ شدم. فقیر، محروم، بچه طلاق و از همه بدتر در در دوران بحران اقتصادی آمریکا².

جملات محبت‌آمیز توی خانواده ما اصلاْ مرسوم نبود. خانه هم پر از بچه بود. بیشتر چیزهایی که من از زندگی‌ام میدانم، بعدها و با نگاه به گذشته به یادم آمده. وقتی در کوران این وقایع بودم، چیزی از آن نمی‌فهمیدم. فقط یادم هست که زندگی همین طور از کنارم می‌گذشت و من احساس متفاوت بودن و احساس محرومیت میکردم. در تمام مقاطع زندگی، هر جا که بودم و هر چه که داشتم، طعم آسایش را هیچ وقت واقعاً نچشیدم. در یک دنیای خیالی بزرگ شدم. همیشه چمن همسایه به چشمم سبزتر بود. همیشه در خیال و توهم سیر می‌کردم. توی مدرسه همیشه با انواع و اقسام نیرنگ و تقلب قبول می‌شدم. این چیزها را خوب یاد گرفته بودم.

اولین ماده مخدری که مصرف کردم الکل بود

من همیشه در رؤیای ترك خانواده بودم. خانه‌مان به چشم من جای ماندن نبود. شیرین‌ترین خیال من این بود که جایی آن بیرون چیز خوبی در انتظار من است.  من مصرف مواد مخدر را نسبتا دیر شروع کردم. هجده سالم بود. البته دیر که می‌گویم منظورم در مقایسه با بچه‌های امروزی است. مادر من به ضرب ترکه ما را اداره میکرد. روشش این بود. شیوه دائمی من هم برای جلب توجه این بود که هر روز ماتحتم را بدهم َد ِم ترکه‌ی مادر. بعدها یاد گرفتم یک راه دیگر برای جلب توجه، مریض شدن است. وقتی مریض می‌شدم چیزهایی را که به آن نیاز داشتم به دست می‌آوردم؛ یعنی محبت و توجه. به چشم من مقصر این وضعیت مادرم بود، چون توی زندگی‌اش تصمیم‌های عاقلانه‌تری نگرفته بود تا من بتوانم دوران کودکی شادتری داشته باشم. من به ارتش رفتم چون به چشمم راهی برای فرار کردن از خانه بود. مدت‌ها توی ارتش ماندم چون آنجا هم همان امکاناتی را که توی خانه داشتم به من می‌دادند.

مجله اینترنتی اعتیاد

مشکل من اعتیاد است. بخشی از آن مربوط است به مواد مخدر در مقام راهی برای فرار از زندگی، و بخشی هم مربوط است به آنچه در وجود من نهفته، همان وسوسه و اجبار. و امروز من ابزاری برای مواجهه با اینها دارم. این ابزار، دوازده قدم بهبودی است

سایت انجمن معتادان گمنام تهران www.nairan1.org

سه وعده غذا، جای خواب، و بی‌مسئولیتی. شاید از این جهت که درجه‌دار بودم و بالاخره کارهایی میکردم، بشود گفت آدم مسئولی بودم اما همه‌اش به این دلیل بود که از پیش دستورالعمل‌هایی به من داده بودند که چه کار کنم، کی این کار را بکنم، و چه‌قدر بکنم. اولین مادة مخدری که مصرف کردم الکل بود. متوجه شدم که من دو شخصیت دارم. وقتی تحت تأثیر الکل و بعدها مواد مخدر بودم، شخصیتم تغییر میکرد. بعدها متوجه شدم که این شخصیت دوگانه از خیلی قبل در من وجود داشته. من حتی قبل از مصرف هم دوشخصیتی بودم. دزدی را از همان بچگی یاد گرفته بودم. دروغ گفتن را هم همینطور. حقه‌بازی را هم همینطور. من با مهارت از این ترفندها استفاده می‌کردم. مدتها قبل از اعتیاد به مواد مخدر، به دزدی معتاد بودم چون باعث میشد احساس خوبی داشته باشم. وقتی چیزهای دیگران را می‌دزدیدم و بذل و بخشش میکردم، حالم خوب میشد. نسبت به دزدی نوعی کشش یا وسوسه داشتم. نمی‌شد بروم جایی و چیزی بلند نکنم. من خیلی هم بی‌تجربه بودم و از مواد مخدر هیچ‌چی نمی‌دانستم.

هیچ چیز در مورد اعتیاد نمی‌دانستم

در دهة 1930 و 40 مواد مخدر موضوعی نبود که زیاد در موردش صحبت بشود. البته معنی‌اش این نیست که الان تغییری در مواد مخدر به وجود آمده، فقط آنوقت‌ها در موردش زیاد صحبت نمی‌شد. در مورد سکس یا مواد مخدر یا مذهب کسی صحبت یا بحث و جدل نمی‌کرد یا توضیحی در مورد این چیزها نمی‌داد. اینها جزو چیزهایی که مردم در موردش صحبت می‌کردند، نبود. من با ماده‌ی مخدر مورد علاقه‌ام یعنی هروئین در مسافرت به شرق دور آشنا شدم. در مورد تریاك هم چیزهایی شنیده بودم و امتحانش کردم. فهمیدم که میشود هرویین را جوشاند و توی سرنگ کشید. آنطرف‌ها انواع و اقسام مواد مخدر فراوان بود و آدم می‌توانست برود توی عطاری و مواد بخرد. این شد که من نه سال تمام خارج‌ از آمریکا ماندم. اینطوری باُعرف و محدودیت‌های موجود در آمریکا مواجه نمی‌شدم. من هیچ چیز در مورد پیشرفت بیماری‌ اعتیاد نمی‌دانستم. هیچ چیز در مورد اعتیاد نمی‌دانستم. سال‌های سال بدون هیچگونه آگاهی از اعتیاد این در و آن در میزدم و واقعاً در جهل بودم؛ در جهل مطلق. هیچ‌کس به من توضیح نداده بود که وقتی یک سال مواد مخدر مصرف کنی ممکن است گرفتارش بشوی. هیچ کس چیزی از خماری به من نگفته بود. تنها چیزی که همه می‌گفتند این بود که «مواظب باش حالت بد نشود» و تنها راه برای این هم ادامه‌ی مصرف بود.

مجله اینترنتی اعتیاد

متوجه شدم که طی هر کدام از قدم‌ها مستلزم اعمال خاصی است. من باید در عمل پیدا میکردم که مصداق هر یک از قدم‌ها در مورد من چیست

یکی از عیب‌های ارتش این است که دستورات را به آدم ابلاغ می‌کنند و اعزامش می‌کنند این طرف و آن طرف، ولی ساقی را همراه آدم اعزام نمی‌کنند. خب آدم حالش بد می‌شود! دفعة بعد آدم سعی می‌کند ذخیرة کافی مواد همراه خودش ببرد. و ذخیرة یک‌ ماه، یک هفته یا حتی دو سه روز بیشتر دوام نمی‌آورد. من نه چیزی از پیشرفت این بیماری می‌فهمیدم نه از عواقب کارهایم اطلاع داشتم. در مورد خدمتم در ارتش، آثار مخرب پیشرفت بیماری من به صورت این طرف و آن طرف بردن و قاچاق مواد بروز کرد. از آن طرف، وقتی مصرف آدم آن قدر زیاد میشود که نمی‌تواند سر خدمت حاضر بشود، طبعاً توبیخش می‌کنند. در مرحله‌ی بعد هم آدم را می‌برند می‌اندازند توی بازداشتگاه. و بعد ارتش کار ظالمانه‌ای در حق من کرد: مرا انداخت بیرون توی خیابان. من اصلا بلد نبودم چه‌طور از خودم مراقبت کنم. تا آن زمان مدام از دامن یک مادر به آغوش آن یکی پناه برده بودم. اینها از من مراقبت کرده بودند و حالا میدیدم که کف خیابان هستم و هیچ کس نیست هوای مرا داشته باشد.

من از اجاره خانه و کار کردن و مسئولیت هیچ‌چی نمی‌دانستم. بنابراین مجبور بودم این مسئولیت را به گردن هر کسی که دستم می‌رسید بیندازم. باز شروع کردم دنبال انواع و اقسام مادرها دویدن. کف خیابان ناچار بودم َکلاشی را یاد بگیرم. باید بدانید که توی ارتش خیلی چیزها هست که می‌شود فروخت و من به این کار آموخته شده بودم، چون دزدی را دوست داشتم. البته ناچار بودم مهارت‌های دیگری را هم یاد بگیرم، مثلا این که بروم توی مغازه‌ها و سیگار و بسته‌های گوشت را یواشکی بزنم زیر بغلم، از پنجرة طبقه‌ی دوم بپرم پایین، و از دست پلیس‌ها فرار کنم.

به نظرم این یک جور هیجانی است که همراه اعتیاد به مواد است. این کارها خیلی شبیه دزد و پلیس بازی‌های زمان کودکی بود. من متوجه شدم که تعداد پلیس‌ها از معتادها بیشتر است. می‌ایستند این طرف و آن طرف و آدم را زیر نظر دارند. هیچ وقت هم نفهمیدم چه طوری وسط این همه آدم، می‌آمدند یقة مرا می‌گرفتند که «بشین تو ماشین. بجنب.» از هر ده دفعه هم نه دفعه مرا با جنس گیر میانداختند.

زنم رفت تنها جلسه‌ی معتادان گمنام در دنیا را پیدا کرد

در جریان گشتن دنبال مادرهای مختلف، یکیشان مرا پیدا کرد. به فکرم رسید این یکی را باید چهار میخه کنم و ازش سند محضری بگیرم، این طوری دیگر نمیتواند فرار کند. انتخاب من درست بود، کسی را انتخاب کرده بودم که مصرف نمی‌کرد. من آدم‌های مصرفکننده را خوب می‌شناختم. آدم مصرفکننده وقتی من گیر می‌افتادم کمکم نمی‌کرد. آدم مصرفکننده نمی‌تو‌انست پول وثیقة آزادی مرا تأمین کند. نمیتوانست بیاید ملاقات من، چون سخت مشغول عادت‌های خودش بود. خلاصه آدمی را پیدا کردم کهاصلا اهل این چیزها نبود. زنم درس می‌خواند و کار می‌کرد و از خودش خانه داشت. فقط یک نقطه ضعف داشت. نمی‌دانست نوعی نیاز درونی او را وادار میکند که مثل یک دایه یا مادر، از کسی مراقبت کند. و برای این کار من بهترین انتخاب بودم. من می‌خواستم کسی ازم مراقبت کند. او هم طالب این بود که مرا جمع‌ و جور کند. توی زندان بودم که به من پیشنهاد ازدواج داد. و من گفتم: «باشه، حتماً. فقط برو پول وثیقه را بده و بیا.» سه سال تمام خودش را بیچاره کرد تا پا به پای من زندگی کند. بعد خسته شد و رفت تنها جلسه‌ی معتادان گمنام در دنیا را پیدا کرد. چه‌طور این کار را کرد، من نمیدانم.

در آن زمان فقط یک جلسه معتادان گمنام در کل عالم وجود داشت، که زنم رفت و پیدایش کرد و من هم فرستادمش که برود توی جلسه. مجبورش کردم

لوگو NA

دیگر جنگی با روزگار ندارم. من به جلسات معتادان گمنام آمدم تا مسئولیت‌هایی را که به من داده شده بر عهده بگیرم. امروز دیگر لاابالی نیستم

برود ببیند آنجا چه خبر است. توجه داشته باشید که در آن روزها، معتادها خیلی منفور بودند. پلیس به محض این که خبردار میشد دو تا معتاد قرار است جایی دور هم جمع بشوند آنجا را زیر نظر میگرفت. در آن زمان با معتاد جماعت این طوری برخورد می‌کردند. مردم اصلا نظرخوشی درمورد اعتیاد نداشتند. من سخت نسبت هر کاری‌که برای کمک به معتادها انجام میشد مشکوك بودم. میدانستم با معتادها چه کار میکنند؛ میانداختندشان توی زندان، اساسی! هیچ برنامه‌ای نبود که بشود به آن پناه برد، جز در «فورت ورث» و «لکزینگتن». من همیشه یک داستان پرسوز و گداز برای توجیه مصرف توی آستین داشتم. یکروز، بعد از یکی از آن غیبت‌های کبرا به بهانة خریدن دو تا نان از مغازه‌ای که همان بغل بود، برگشتم خانه و دیدم بند و بساطم دم در است. زنم قبلا صد بار گفته بود که «باید بروی پی کارت»، اما این بار فرق داشت. این دفعه لحنش جور دیگری بود. خرت و پرت‌هایم را برداشتم و رفتم تنها جایی که میتوانستم بروم: کف خیابان.

کارتن‌خوابی برای من چیز ناآشنایی نبود. بلد بودم چطور پشت ماشین‌های قراضه، رختشوی‌خانه‌های خرابه، ساختمان‌های متروك و خانه این و آن بخوابم. طبعاً هیچوقت از خودم خانه نداشتم. نمی‌توانستم اجاره بدهم. اصلا بلد نبودم چه طوری اجاره بدهم. اگر سه دلار توی جیبم داشتم، تا سکة آخرش را بهج ای دست و پا  کردن محل سکونت صرف مواد می‌کردم. به همین راحتی. به نظرم در دوران مصرف و کارتن خوابی فقط یک بار اجاره دادم، آن هم فقط برای پیش پرداخت. بعدش دیگر من بدو صاحبخانه بدو. معمولاً خیلی هم فرق نمی‌کرد چون من اغلب تحت سرپرستی دولت بودم. آنقدر کارتن خوابی می‌کردم تا دستگیرم کنند، آن وقت سقفی بالای سرم داشتم. این طوری میتوانستم نفسی بکشم، آبی زیر پوستم برود تا بعد دوباره بروم بیرون و روز از نو.

برنامه اِن اِی جزیی از وجود من شده است

من حدود 21 سال پیش به معتادان گمنام آمدم³ . اما به خاطر خودم نیامدم. فقط آمدم که دهن زنم را ببندم. نشئه میکردم و میرفتم جلسه. من گواهینامه رانندگی نداشتم. کار نداشتم. خانه نداشتم. وصله ناجور بودم. پول نداشتم. ماشین نداشتم. زن نداشتم، یا به عبارتی یک زن تازه لازم داشتم. تمام این مشکلات را توی انجمن می‌گفتم و مثلا جواب می‌گرفتم که «باز هم به جلسه بیا». و می‌گفتند «قدم‌ها را کار کن.» من قدم‌ها را می‌خواندم و خیال می‌کردم قدم کار کردن یعنی همین. سال‌ها بعد فهمیدم حتی با این که قدم‌ها را می‌خواندم، نمی‌دانستم چی دارم میخوانم. چیزی را که میخواندم نمی‌فهمیدم. خیلی جاها به من گفته بودند که معتاد هستم. انگ معتاد بودن دیگر به من چسبیده بود. توی ارتش، توی زندان‌ها و خلاصه همه جا من این انگ را با خودم داشتم. من این را قبول کرده بودم، منتها معنی‌اش را نمی‌فهمیدم. باید می‌رفتم و چیزهای دیگری را تجربه می‌کردم تا بتوانم برگردم و به برنامه بچسبم.

یکی از چیزهایی که باید یاد میگرفتم، این بود که اصولا این برنامه حرفش چیست. باید علاقه به درك این موضوع را پیدا می‌کردم. تا آستانه‌ی مرگ رفتم تا این علاقه به فهمیدن در من به وجود آمد. به نظر من مرگ همیشه نوعی عبرت است. من چند بار اُ ِوردوز کرده بودم، اما این چیزی بود که همیشه انگار خودم دلم می‌خواست سرم بیاید. تا لب گور می‌رفتم و عین خیالم نبود. تازه بعد که جان به در میبردم، ممکن بود بگویم «خوش گذشت. یک دفعه دیگر.» دیوانگی همین است دیگر! ضربه نهایی برای من وقتی بود که نزدیک بود موقع فرار تیر بخورم، تازه آن هم به دلیل کاری که یک نفر دیگر کرده بود. این دیگر هیچ خوشایند من نبود. دزد و پلیس بازی کف خیابان خطرناك است. همه سلاح دارند، و من هیچ دوست ندارم نقش هدف تمرینی برای تیراندازی این و آن را بازی کنم. دیگر خیلی پیش میآمد که پلیس‌ها لوله‌ی سلاحشان را توی دهنم فرو کنند یا بچسبانند به شقیقه‌ام و بگویند که دست‌هایم را بگذارم روی دیوار.

در آخرین روزهای مصرف که بعدش من دیگر هیچ نوع مادة مخدری مصرف نکردم، تازه خودم را ساخته بودم که پلیس سر رسید و مرا در حالی گرفت که پهن شده بودم روی سیم خاردارها و سعی می‌کردم خودم را نجات بدهم. دیگر من بلافاصله هم الکل و هم مواد مخدر را ترك کردم. همه چیز دیگر برایم واضح شده بود و من نمی‌خواستم آن طوری بمیرم. چیزی در ذهنم جرقه زد و با خودم فکر کردم: «قرار نیست تا ابد وضع من این جوری باشد.» بعد از آن آخرین مرخصی از انجمن اِن اِی، فهمیدم که دیگر میتوانم قدم‌ها را کار کنم. نتیجه‌ی این کار، تغییر کل زندگی من بود. من سخت مشغول کار کردن دوازده قدم برنامه معتادان گمنام شدم و سعی کردم که بفهمم، واقعاً بفهمم که حرف بر سر چیست.

متوجه شدم که طی هر کدام از قدم‌ها مستلزم اعمال خاصی است. من باید در عمل پیدا میکردم که مصداق هر یک از قدم‌ها در مورد من چیست. من همیشه فکر میکردم قدم‌ها در مورد دیگران مصداق دارد، نه خودم. حالا برویم سر موضوع خدا و معنویت. من مدتها قبل در این قضیه را بسته بودم و گذاشته بودمش توی کلیسا، و هیچ کاری هم با کلیسا نداشتم. بعد فهمیدم که خدا و معنویت را لزوماً قرار نیست توی کلیسا پیدا کنم. من باید یاد می‌گرفتم دست به عمل بزنم. واقعاً داستان غریبی است. زندگی من آن‌قدر عوض شده که تقریباً باورم نمی‌شود کجاها بوده‌ام. البته میدانم که از کجا به اینجا رسیدم. چیزهایی هست که پیوسته این را به یادم می‌آورد. و من این یادآوری پیوسته را که وجود تازه واردها و صحبت با دیگران است، لازم دارم.

این برنامه اکنون جزئی از وجود من شده است. جزئی از حیات و طرز زندگی من است. امروز چیزهایی را که برایم اتفاق میافتد بهتر میفهمم. دیگر جنگی با روزگار ندارم. من به جلسات معتادان گمنام آمدم تا مسئولیت‌هایی را که به من داده شده بر عهده بگیرم. امروز دیگر لاابالی نیستم. من به آن محبت و غمخواری و همراهی که در برنامه اِن اِی جاری است معتادم؛ و چشم انتظار بسیار چیزها از این دست در زندگی‌ام هستم. مشکل من اعتیاد است. بخشی از آن مربوط است به مواد مخدر در مقام راهی برای فرار از زندگی، و بخشی هم مربوط است به آنچه در وجود من نهفته، همان وسوسه و اجبار. و امروز من ابزاری برای مواجهه با اینها دارم. این ابزار، دوازده قدم بهبودی است.

ترجمه از کتاب پایه معتادان گمنام، چاپ ششم

Page 121/ I Found The Only NA Meeting In The World

پانوشت

1.  منظور اولین هیئت امنای «سازمان خدمات عمومی» (GSO) است که در 1969 برگزیده شد و اعضای آن عبارت بودند از جیمی کی، چاك اس، بیل بی، و باب بی. GSO بعدها به خدمات جهانی NAWS تغییر نام داد. برای اطلاعات بیشتر، به کتاب معجزات به وقوع می پیوندد مراجعه شود.

2. بحرانی که در اکتبر 1929 در بازار بورس نیویورك به وجود آمد و تا 1935 ادامه داشت و باعث ورشکستگی و فقر بسیاری از مردم در سراسر آمریکا شد.

3. این متن در سال 1981 میلادی نوشته شده.

نظرات

ارسال نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.