تاریخ انتشار:
اشتراک گذاری:
47

من نزدیک سی سالگی هستمسی سال پاکی به لطف برنامه NA!

فکر میکردم سی سالگی در انجمن معتادان گمنام باید مثل ۵، ۱۰، ۱۵ سالگی شگفت انگیز، فوقالعاده و رویایی باشد. احتمالاً هنوز همهی اینها هست و من نمیتوانم آنها را حس کنم.

دچار چالشهایی شدهام که آرزو میکنم هرگز درگیر آنها نمیشدم. اکنون در حال تلاش برای بازیابی آرامش و پذیرشی هستم که اغلب شاخص بهبودیام بودهاند.

84-NA-Touching-Hands-460x300

شرکت منظم در جلسات علاج اصلی من است و ارتباط با دوستان بهبودی تکمیل کننده‌ی آن

تردیدی ندارم که شرایط کلی زندگیام هنوز بسیار خوب است، بخصوص وقتی آنرا با اولین روزی که پا به جلسه معتادان گمنام گذاشتم، مقایسه میکنم. درآن موقع تازه از زندان آزاد شده بودم، هیچ پولی و امیدی نداشتم و با اجبار به مصرفی توقف ناپذیر که داشت نابودم میکرد& همراه بودم. شغل، تحصیلات و جایی برای زندگی نداشتم. بدون هیچ تجربهای که بتوانم روی آن حساب کنم  و با رفتار و کرداری کاملاً معتادگونه! زندگی میگذراندم.

معجزه بهبودی بعد از سی سال پاکی

بعد از سی سال پاکی، با گذشت زمان، معجزهی بهبودی برای من هم اتفاق افتاد. رفتار من تغییر کرد و بهتر شد. من یاد گرفتم بخندم و گریه کنم.

در برنامه دوازده قدمی اِن اِی، دوستانی پیدا کردم و چگونگی ارتباط با مردم را یاد گرفتم. آفتاب گرم به تَرَک‌های روحم نفوذ کرد و برای اولین بار دوست داشته شدن را حس کردم. دورهی شگفتانگیزی در زندگیام بود. همه چیز حتی سختیها، نو و شورانگیز بود. تمامی لحظهها را زندگی میکردم و برای زندگی تازه سپاسگزار خداوند بودم.

امّا امروز و در نزدیکی سی سالگی، من با رنجش دست و پنچه نرم میکنم و نسبت به آینده ترس دارم. در جلسات بیقرار و مکدّر از یک رنجش شخصی هستم.

سی سال پاکی

همچنان یقین دارم که مصرف مواد مخدر، علاج درد من نیست. مصرف، بدترین بخش زندگی‌ام بود و هر روز بدون هیچ اراده‌ای از خواب بیدار می‌شدم و واقعاً نمی‌دانستم چه خواهد شد

سایت انجمن معتادان گمنام تهران www.nairan1.org

شاید اسکیت سواری در زمان کودکی را به یاد داشته باشید. ابتدا همه چیز خوب پیش میرفت و احتمالاً در ادامه تعادلتان برهم میخورد. آن بیتعادلیها «تکانههای مرگ» نامیده میشدند. هنگامی که تعادل شما بههم میخورد، حرکت در سرازیری بسیار خطرناک بود. در بهبودی هم «تکانههای مرگ» وجود دارد. وقتی که در رنجش و نفرت غرق میشوید و نمیتوانید افرادی که به شما صدمه زدهاند را ببخشید، این موضوع در قسمتهای دیگر زندگیتان هم منتشر و باعث میشود، قدرت حفظ تعادل و بازگشت به سواری روان را از دست بدهید. این جایی است که هماکنون در آن هستم، من در بدترین وضعیت خود در 30 سال گذشتهام و این ترسناک است.

شرکت منظم در جلسات

امّا همچنان یقین دارم که مصرف مواد مخدر، علاج درد من نیست. مصرف، بدترین بخش زندگیام بود و هر روز بدون هیچ ارادهای از خواب بیدار میشدم و واقعاً نمیدانستم چه خواهد شد.

بدترین دردهای من، در زمان مصرف بود، هر چقدر هم که مشکلاتم زیاد باشند هرگز نمیخواهم به مصرف مجدد روی بیاورم.

در آخر اینکه ما هیچگاه از مشکلات رها نمیشویم. چون سلامت عقل نداریم!

من برخی از راهکارهای برون رفت از این شرایط را میدانم، اما بنظر میرسد برای عمل به آنها آماده نیستم. نمیتوانم آنچه را اتفاق افتاده بپذیرم و از آن بگذرم…. نمیتوانم ببخشم.

سی سال پاکی

بعد از سی سال پاکی، با گذشت زمان، معجزه‌ی بهبودی برای من هم اتفاق افتاد. رفتار من تغییر کرد و بهتر شد

مرزهای مشخصی ترسیم کردهام. میدانم چه چیز درست و چه چیز نادرست است. این برای برخی افراد، قدمی بزرگ است. برخی کارها که حتماً باید انجام میشد انجام شده است

شرکت منظم در جلسات علاج اصلی من است و ارتباط با دوستان بهبودی تکمیل کنندهی آن.

من خدمت میکنم و سعی دارم مانند یک فرد بالغ رفتار کنم. گاهی با یک متخصّص درمانی صحبت میکنم. غذای سالم میخورم و تناسب اندامم را خفظ میکنم و سعی میکنم از فعالیتهای اجبار گونه دوری کنم.

میگویند «زمان، درد را التیام میبخشد». من در مورد آن خیلی مطمئن نیستم. اما فکر میکنم زمان شکل و تجسّم درد احساسی را تغییر میدهد و واقعاً ایمان دارم که این کارهای کوچک سرانجام باعث تغییر خواهد شد.

امیدوارم به 40 سالگی برسم و حکایت بسیار متفاوتی را تعریف کنم.

     نویسنده: گمنام/ NA Today, November 2018/ مترجم: مسعود. ن.

نظرات

ارسال نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.