تاریخ انتشار:
اشتراک گذاری:
61

از امواج اقیانوس وحشت دارم. زندگی مثل اقیانوس و اعتیاد مانند گردباد است. گردباد هر چیزی را که دوست داریم و عاشقش هستیم، در هم می‌کوبد و نابود می‌کند. روزهای آخر دوران مصرف مواد مخدرم مثل قرار گرفتن در رأس موجی بسیار عظیم قبل از فروکش کردن آن بود.

هر چیزی که به اوج می‌رسد، روزی به زمین برخورد می‌کند، مگر نه؟ انحطاط و فروپاشی من به دوران زندان و حبسم ختم شد. سه بار در مراکز سم زدایی بستری شدم که هر سه بار با ناکامی مواجه شدم، فرزندانم را از دست دادم و مبتلا به هپاتیت C شدم. اما از همه بدتر، امواج دوران اعنیادم بود که من را به پست‌ترین نقطه از زندگیم که همگی ما خوب می‌شناسیم با خود فرو برد. به جایی رسیدم که از انسان بودن خودم خسته شده بودم. به طوری که انگار در انزوای کامل در انتظار لحظه‌ی مرگم بودم تا مستقیم بروم به جهنم.

چگونه به آخر خط رسیدم

صبح یکی از روزهای تابستانی ماه ژوئن چند اتفاق رخ داد. وقتی از خواب بیدار شدم، دیدم که در منزل یک زوج که نمی شناختمشان، هستم. آن ها هنوز خواب بودند یا از هوش رفته بودند. بنابراین فهمیدم که مواد مصرفیشان تمام شده بود. ساعت 7 صبح خودم را کشان کشان برای تیغ زدن سیگاری از عابری از خانه بیرون کشیدم و به خیابان رفتم.

در خیابان یک عده پسر دور هم جمع شده بودند. از یکی از آن ها سیگاری گرفتم، روشنش کردم و شروع کردم به گریه کردن. آن ها از من فاصله گرفتند. جای تعجبی نبود. روزها بود که من نه دوش گرفته بودم و نه موهایم را شانه زده بودم. با حالتی گیج و منگ همان جاایستاده بودم و زار می زدم و زیر نور آفتاب صبحگاهی، عرق می ریختم.

اقیانوس وحشت

آن ها از من خواستند که به جلسات معتادان گمنام بروم، راهنما بگیرم و خدمت کنم

یک نفر از آن ها به طرف من آمد. کم کم احساس خماری بهم دست داده بود. به او گفتم که من معتادم و برای تهیه مواد مخدرم ماشینم را فروخته ام و هیچ تلفنی ندارم. او من را به داخل ساختمان قرمز رنگی که مقابلش ایستاده بودیم برد. جایی که یک خانم پشت میزی نشسته بود (که آن خانم بعدها راهنمای من شد.) آن محل که موج اعتیاد من را به آنجا کشانده بود، پناهگاه افراد بی سرپناه بود. به نوعی آن زن برای من احساس تأسف می خورد و من هم گریه کنان هر چه که در سر داشتم و در فکرم می گذشت را برایش تعریف کردم. همان جا در بدو ورودم بر خلاف تمام قوانین پناهگاه پذیرش شدم. (کاری که خداوند در حق من انجام داد، خودم به تنهایی هرگز قادر به انجامش نبودم.)

پس از گذشت تنها یک روز خواستم که از محل به بیرون بروم. آن ها از من خواستند که به جلسات معتادان گمنام بروم، راهنما بگیرم و خدمت کنم. بعد از آن خواستم که به مادرم زنگ بزنم. کسی که همیشه حامی ام بود و مخارجم را تأمین می کرد. می خواستم بیاید من را از آنجا نجات دهد و دوباره به همان دوران جنون و دیوانگی بازگردم چرا که هنوز میل مصرف مواد مخدر را در سر داشتم.

ساعت حدود 9 صبح بود که من در آنجا منتظر مادرم بودم تا برسد و من را از آنجا به خانه ببرد. روی کاناپه نشسته بودم و ناخن هایم را می جویدم و به ساعت روی دیوار چشم دوخته بودم. انگار زمان متوقف شده بود. آنقدر غرق خودم بودم که متوجه نشدم یک پسری در آن اتاق مشغول تلویزیون تماشا کردن است. اینطور به نظرم می آمد که آن محل فقط برای زن و بچه هاست. سپس از من پرسید: می خواهی باهم این فیلم را تماشا کنیم؟ سریع جواب دادم: نه پسر، دارم از اینجا می روم. از من پرسید: چرا؟ گفتم که زن هایی که اینجا هستند، همه دیوانه اند و اینجا جای من نیست. او حرفم را تأیید کرد و گفت: اینجا به من و مادرم پناه دادند. من هم باید چند ماهی اینجا منتظر بمانم، شاید آن ها بتوانند تو را هم کمک کنند.

اعتیاد و جلسات بهبودی

من با زحمت و با خستگی و با اکراه در جلسات NA شرکت میکردم. سعی میکردم مشارکت کنم اما اغلب مشارکت هایم گریه بودند!

اعتیاد و جلسات بهبودی

برای من بهبودی دنیایی از احساسات به همراه داشته است. وقتی در مورد این پسر بچه مطالبم را تایپ می کنم، دلم می خواهد گریه کنم. اینکه من چطور به او بی اعتنایی می کردم و مستقیم به سمت درب خروج حرکت می کردم. اما دیدن این پسر بچه آن شب، کلید بهبودیم بود. او در من جرقه ای به وجود آورد. مادرم رسید و کیف درب و داغون لباس‌های آشغالم را پرت کرد در ماشینش. داد می زد و من را تهدید می کرد که اگر خودم را درست نکنم، بار دیگر به همان مرکز سم زدایی مرا بر می گرداند.

من به سمت درب خروج در حال حرکت بودم که فکر آن پسر بچه من را متوقف کرد. از خودم پرسیدم که چرا او اینجاست؟ چرا او از اینجا خوشش می آید و دوست دارد آنجا بماند؟ شاید بهتر است که من هم همین جا بمانم. اگر یک پسر بچه می تواند این کار را بکند، شاید من هم بتوانم از آن ها بخواهم که به من هم جایی برای زندگی در آن مکان بدهند. این بود داستان من است که از اینجا شروع می شود. مادرم را فرستادم منزل و او به من گفت که حتماً دیوانه شده‌ام. من از درون احساس رضایت داشتم.

من با زحمت و با خستگی و با اکراه در جلسات بهبودی شرکت میکردم. سعی میکردم مشارکت کنم اما اغلب مشارکت هایم گریه بود. دوست داشتم برگردم خانه اما می ترسیدم دوباره کارهای گذشته ام را شروع کنم و مجدد در امواج مهیب اعنیاد گرفتار شوم. بیشتر اما و اگرهایم کمرنگ شده بودند. من معتادانی را که قطع مصرف کرده بودند را قبول نداشتم و از بالا به پایین به آن ها نگاه می کردم. من کسی بودم که زنان خودفروش را منع می کردم اما به واسطه مصرف مواد مخدر، من هم برای تهیه مواد مصرفیم، دست به هر کاری زده بودم.

پس از گذشت یک ماه شروع کردم به کار کردن قدم یک و هرگز آن روز را فراموش نمی کنم که این قدم برای من واقعاً چه معنی داشت! چه لحظات تلخ و شیرینی هنگام کار کردن این قدم به ذهنم خطور می کنند. اینکه من برای مدت طولانی سوار بر آن موج سهمگین بودم. پذیرش آن ده سال تکرار مکررات و اشتباهات یکسان و انتظار نتیجه متفاوت و نداشتن سلامت عقل برایم دشوار است.

222-NA-logo-2015-200x200با کارکرد این قدم برای اولین بار، حدّ نهایی برای من آسمان بود! با کارکرد قدم دو به این درک رسیدم که نمامی اتفاقات زندگیم هیچ کدام از روی بخت و اقبال و یا شانس نبود، بلکه حضور خداوند در زندگی ام بود، بنابراین باعث شد این قدم تأثیر عمیقی بر عزت نفسم بگذارد. باور این حقیقت که خداوند در این سرنوشت نقش اصلی داشته است و نگذاشت که من مثل یک چتر بی مصرف در گوشه خیابان بمیرم. هدفی از زنده ماندنم وجود داشت که با زیاد شدن روزهای پاکی ام آن هدف روشن تر و واضح تر می شود.

زندگی بعد از اعتیاد مانند یک افسانه است

پنج سال از آن دوران به سرعت (مثل باد) گذشت. در این مدت هر آنچه که انتظار داشتم به دست آوردم. از همه مهم تر، برای من سؤال بود که آیا این امکان برایم به وجود خواهد آمد تا دوباره بتوانم فرزندانم را که در دوران مصرف از دست داده بودم را مجدداً ببینم یا اینکه شاید با انجام سه شیفت کار بی خود و آشغال بتوانم زندگی ام را اداره کنم و از بچه هایم مراقبت کنم و به نوعی خداوند کمک کرده بود که من درمانده نشده و بتوانم ادامه دهم.

اعتیاد و جلسات بهبودی

در این مدت، زندگی بعد از گردباد و کابوس اعتیادم مانند یک افسانه است. خدایی که درک می کنم امروز خوب و مهربان است.

امروز من یک مادر خانه دار به همراه 6 فرزندم که یکی از آن ها در دوران بهبودیم به دنیا آمد، مشغول زندگیمان هستیم. در واقع محل زندگی ام بیرون از شهر است و صاحب یک خودروی مینی ون (minivan) هستم و نه تنها، با یک مرد بسیار خوب و محشر ازدواج کردم (کاری که هرگز فکر نمی کردم قادر به انجامش باشم)، بلکه امروز فرزندانم هم به اتفاق من با ناپدریشان که خیلی دوستش دارند، مشغول زندگی هستیم. من بیشتر از آن چیزی که تصور می کردم، لیاقتشان را دارم. در این مدت، زندگی بعد از گردباد و کابوس اعتیادم مانند یک افسانه است. خدایی که درک می کنم امروز خوب و مهربان است. کافی است با نگاهی به گذشته ام به این درک برسیم که با کمک دیگران، آن پسر بچه در آن مرکز معتادان بی سرپناه خداوند برای من چه قدم ها برداشت. امروز برای کسانی که در زندگی ام بسیار تأثیرگذار بوده اند، دعاگو هستم.

امروز نگاه می کنم به تأثیرات طولانی و مخرب دوران اعتیادم بر روی فرزندانم و گاهی اوقات می بینم که آن ها بیش از من آسیب دیده اند. روزهایی که گناهانم مانع از شکرگزاریم از خداوند می شود، به فکر آن روز در پناهگاه و آن پسر بچه می افتم. وقتی پسرم برای شرکت در جشن پایان سال تحصیل اش با لیموزینش به آنجا می رود، من به آن پسر بچه فکر می کنم. وقتی پسر کوچکم هنگام احراز جایزه اش در مدرسه، پشت تریبون از من قدردانی می کند، خداوند را شاکر می شوم که بچه هایم همگی هر شب دور هم در کنار من در منزلمان جمع می شویم و همگی به سوی من آیند.

به این درک رسیده ام که امروز می توانم هنوز در انتظار اتفاقات غیر منتظره در زندگیم باشم. مثل کادوی فرزند 7 ساله ام در روز کریسمس و تمامی هدایایی که در دوران بهبودیم دریافت کرده ام، همگی به نوعی حیرت آور هستند.

یک روز از همدردی شنیدم که می‌گفت: صرفاً دانستن این که برای من معجزه هایی اتفاق افتاده کافی نیست. من میبایست خود معجزه باشم. معجزه بودن برای من بدین معناست که باید سوار بر موج باشم و دست به دست این هدیه ارزنده را که «بهبودی» نام دارد، به دیگران اهدا کنم و آن هدیه را با دیگران سهیم بشوم.

منبع: The NA Way Magazine, April 2013 / مترجم: سعید – ر

 اپریل، پنسیلوانیا ایالات متحده آمریکا / Riding the waves

درباره اعتیاد در سایت اعتیاد بیشتر بخوانید:

چه بوی علفی در خانه می‌آمد!
گفت‌وگو با مردگانی که زنده شدند
آزادی زندگی دوباره؛ ۱۵ساله شدم

نظرات

ارسال نظرات

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.