تسلیم یکی از مفاهیمی است که در مسیر بهبودی از اعتیاد، اغلب بد فهمیده میشود. بسیاری از افراد سالها تلاش میکنند با اراده، کنترل یا تصمیمهای مقطعی مصرف را متوقف کنند، اما نتیجهای نمیگیرند. آنچه مسیر را تغییر میدهد، نه تلاش بیشتر، بلکه پذیرفتن این واقعیت است که روشهای گذشته دیگر کارآمد نیستند.
مفهوم تسلیم چیست؟
در انجمن معتادان گمنام، تسلیم به معنای شکست، انفعال یا کنار کشیدن از زندگی نیست. تسلیم نقطهای آگاهانه است که فرد میپذیرد بهتنهایی قادر به مدیریت اعتیاد خود نبوده و ادامهٔ مسیر با همان الگوهای فکری و رفتاری گذشته، فقط به تکرار درد و فرسودگی منجر میشود.
تسلیم در این چارچوب، توقف جنگ فرساینده با اعتیاد است؛ جنگی که بسیاری از اعضا سالها با خود، دیگران و زندگی داشتهاند. این توقف، به فرد اجازه میدهد راهی تازه را امتحان کند؛ راهی که بر پذیرش، کمکگرفتن و تغییر نگرش استوار است.
در برنامههای دوازدهقدمی، تسلیم پیوندی مستقیم با قدم اول دارد؛ جایی که فرد ناتوانی خود در برابر اعتیاد و غیرقابلکنترلشدن زندگی را میپذیرد. برخلاف برداشتهای رایج، این پذیرش نشانهٔ ضعف نیست، بلکه آغاز قدرت و نقطهٔ ورود به مسیر بهبودی پایدار است.
تسلیم برای من چه معنایی پیدا کرد؟
برای بسیاری از اعضای معتادان گمنام، تسلیم زمانی معنا پیدا میکند که تجربهٔ شخصی با این مفهوم گره میخورد. در این نقطه، فرد دیگر فقط دربارهٔ تسلیم نمیشنود، بلکه آن را در زندگی خود لمس میکند؛ لحظهای که میپذیرد لازم نیست همهچیز را بهتنهایی بفهمد یا کنترل کند.
در چنین تجربهای، تسلیم به انتخاب آگاهانهٔ راهحل بهجای تقلا تبدیل میشود. فرد اجازه میدهد کمک وارد زندگیاش شود و با گوشدادن، یادگرفتن و اعتماد به تجربهٔ دیگران، مسیر تازهای را آغاز میکند؛ مسیری که آرامآرام به زندگی معنا و جهت میدهد.
در برنامههای دوازدهقدمی، این نقطه همان جایی است که قدرت واقعی در پذیرفتن بیقدرتی آشکار میشود؛ نقطهای که بهبودی از آن آغاز میشود، نه امید به پایان میرسد.
آنچه تسلیم را از یک مفهوم ذهنی به تجربهای زنده تبدیل میکند، روایت کسانی است که این نقطهٔ عطف را در زندگی خود لمس کردهاند. در ادامهٔ این مقاله، ابتدا تجربهٔ پال دابلیو از شهری در کنار رود میسیسیپی روایت میشود و سپس، داستان واقعی تسلیم یک معتاد در کانادا میآید؛ روایتهایی که نشان میدهند تسلیم چگونه در زندگی روزمره میتواند آغاز بهبودی باشد.

داستان پل دابلیو
بسیاری از اعضای در حال بهبودی در انجمن معتادان گمنام، بهدلیل اطلاعات نادرست یا درک اشتباه از بیماری اعتیاد، مسیر را کورکورانه طی کرده و بارها زمین خوردهاند؛ زمینخوردنهایی که گاهی پیامدهای بسیار جدی و حتی کشنده داشته است. در این میان، تسلیم در انجمن معتادان گمنام یک مسئلهٔ اساسی و تعیینکننده است.
من شخصاً از نادیدهگرفتن این واقعیت آسیبهای زیادی دیدهام؛ اینکه «مصرف مواد» فقط آشکارترین بُعد بیماری است و تمرکز صرف بر آن، بدون توجه به جنبههای پنهانتر اعتیاد، کافی نیست. ریشهٔ این آسیبها در باورهای نادرست، انکار و تفکر غیرمنطقی خودم بوده است. همین عوامل باعث شدند نتوانم سایر ابعاد بیماری اعتیاد را بشناسم و «غیرقابلادارهبودن زندگی» را بهعنوان یک واقعیت روزانه بپذیرم.
حقیقت این است که زندگی پاک، گاهی میتواند به اندازهٔ زندگی آلوده دردناک باشد. من فردی احساساتی هستم و ذهنم بهراحتی درگیر خاطرات و تجربههای لذتجویانه میشود؛ تجربههایی که همیشه بهعنوان راهحلهای موقت عمل کردهاند. برای من، کلیدواژه همواره «راهحل» بوده است. در چنین لحظاتی فراموش میکنم که اساساً راهحلی وجود ندارد. این یک برنامهٔ روحانی است، نه برنامهای که به انسان بیاموزد چگونه با استفاده از عوامل بیرونی، درون آشفتهٔ خود را درمان کند.
بر اساس تجربهٔ شخصیام، پرداختن به جنبههای کمتر دیدهشدهٔ بیماری اعتیاد ضروری است؛ تنها در این صورت میتوان آزادی واقعی را تجربه کرد و برای بیحسکردن دردهای احساسی، روانی و روحانی، نیازی به بازگشت به مصرف مواد نداشت. این تجربهٔ من است. آن را نمینویسم تا به دیگران بگویم چه کاری باید انجام دهند یا چگونه عمل کنند، چراکه هر معتاد ممکن است الگوهای رفتاری و تجربههای متفاوتی داشته باشد.
تسلیم در انجمن معتادان گمنام
در کتاب پایهٔ معتادان گمنام، معتاد کسی تعریف شده است که مصرف هرگونه مادهٔ تغییردهندهٔ خُلق یا ذهن، باعث اختلال در هر جنبهای از زندگیاش شده باشد. کلماتی که اینجا استفاده شدهاند اهمیت دارند. گرچه من خیلی زود مهارتهای تسلیم در برابر مواد را یاد گرفتم، اما جنبههای دیگر بیماری همچنان به ایجاد مشکل در زندگیام ادامه دادند.
من آموختم که برای تغییر حال و ذهنم از روشهای مختلف دیگری استفاده کنم. میتوانستم از پرخوری، خیالبافی، پول داشتن یا نداشتن، روابط جنسی و بسیاری از الگوهای بیمارگونهٔ دیگر بهره ببرم. تسلیم در انجمن معتادان گمنام برای من به این معناست که قدم اول را بهطور کامل زندگی کنم تا بهبودی را تجربه کنم، نه اینکه فقط پاک بمانم.
من باید تغییر کنم. باید رشد کنم، وگرنه مرگ در انتظارم است. پختگی برای بقا الزامی است. باید تمایل داشته باشم صداقت کامل را تمرین کنم تا بتوانم بهطور کامل از این برنامهٔ معنوی استفاده کنم. من خام بودم و هنوز هم میتوانم خام باشم. دیگر لذت اجباری همراه با عذاب، شیوهای از زندگی نیست که بتوانم بپذیرم. جزوهٔ «نگاه دیگر» به من کمک کرد ببینم با خودم چه میکردم و کمک کرد تا تسلیم هدفی پاکتر شوم.

درباره معتادان گمنام بیشتر بخوانید
نقش انکار در زندگی و اعتیاد فرد معتاد
افکار لذتجویانه در بهبودی
اکنون میدانم که قدم اول دو بخش دارد: «عجز و بیقدرتی در برابر مواد» و «غیرقابلادارهبودن زندگی». عجز به شکلهای مختلفی به سراغم میآید و هنوز از تمام راههایی که بر من اثر میگذارد آگاه نیستم. برخی از این راهها آشکارند و برخی پوشیدهتر. آشکارترینِ آنها زمانی است که یک فکر، بهویژه یک فکر لذتجویانه، به ذهنم میرسد. البته این فکر، فکری سالم نیست؛ بیشتر مواقع یا لذتجوست یا دردگریز.
در ابتدا ممکن است منطقی به نظر برسد، اما هر زمان که صرفاً بر اساس این افکار و احساسات عمل کردهام، غیرقابلادارهبودن زندگی را تجربه کردهام. این آگاهی به من کمک کرده است بفهمم به کمک نیاز دارم؛ نمیتوانم مستقل باشم و تنها به ارادهٔ شخصی خودم تکیه کنم.
آشکار کردنِ بدون خجالتِ آنچه واقعاً فکر میکنم و احساس میکنم، به من کمک کرده است تا از «خودبیزاری و تأسف به حال خود» دوری کنم و به درمان دارویی نیاز نداشته باشم. بهمرور و از راه تجربه میآموزم که یا با افکار خود مقابله کنم، یا از دیگران کمک بخواهم تا در مسیر تسلیمشدن یاریام دهند.
قدم اول بهبودی
تسلیم، پذیرش، مراقبت و صداقت با خود، کلیدهای من برای باز کردن درِ یک زندگی راهحلمحور هستند. برخی مسائل بزرگاند و برخی کوچک به نظر میرسند. من دریافتهام که زندگی با هر یک از یازده پیامد بیماریام که در قدم اول توصیف شدهاند، غیرضروری است. وقتی اصول این قدم را به کار میگیرم، میتواند باعث آرامش آنی و کاهش غیرقابلادارهبودن زندگی شود. سپس میتوانم قدمهای دیگر را به کار بگیرم تا ضعفهایم را در مواجهه با زندگی برطرف کنم.
فهمیدهام زمانی که جنبههای دیگر بیماری را درمان میکنم، دیواری محافظ به دورم کشیده میشود که کمک میکند فردی باثبات و سالم باشم؛ نه انسانی بیمسئولیت و لذتطلب، یا فردی مخرب و ازهمگسیخته. یکی از نمونههای این روند برای من حدود ده سال پیش رخ داد؛ اتفاقی که در ظاهر کوچک به نظر میرسید.
من مشکل اضافهوزن جدی دارم و نمیتوانم جلوی خوردن خودم را بگیرم. این یکی از اولین نشانههای بیماریام بود، حتی پیش از نشانههای مصرف مواد. چند سگ دارم و فهمیدهام که میتوانم با پاداش آنها را کنترل کنم. از قلاده خوشم نمیآید، بنابراین وقتی آنها را بیرون میبرم، با خودم غذا میبرم. وقتی حواسپرت یا مهاجم میشوند، سوت میزنم، تکهای غذا میدهم و سریع قلادهشان را میبندم. عالی به نظر میرسید.
اما بعد فکری به ذهنم رسید که چون بیضرر به نظر میرسید، آن را بررسی نکردم. با خودم گفتم اگر غذای بیشتری به آنها بدهم، بهتر رفتار میکنند و بد نیست خودم هم کمی بخورم. آ… آ. همین شد که خوردن اسنکها کمکم بیشتر و بیشتر شد.

شناسایی نقصهای اخلاقی
شروع کردم به خوردن در نیمهشب و سه صبح، از یکشنبه تا دوشنبه. سگها عاشق من بودند و هر بار که به خانه میآمدم یا از جا بلند میشدم تا برای همه غذا آماده کنم، توجه زیادی به من نشان میدادند. کمکم گرفتار توجه آنها و غذا شدم. آن فکر ساده به یک اجبار تبدیل شد و حالا به وسوسهای دائمی بدل شده بود.
میدانم شاید خیلی بچگانه به نظر برسد، اما بعد از پانزده کیلو افزایش وزن، قضیه جدی شد. آنجا بود که فهمیدم باید تسلیم شوم. پس از آن، سلامت عقلم را بازیافتم و به خواست و ارادهٔ خدا بازگشتم. ترازنامهای تهیه کردم و نقایص اخلاقی و الگوهای فکری نادرستی را که باعث غیرقابلادارهشدن زندگیام شده بودند شناسایی کردم؛ و پس از آن، رشد را تجربه کردم.
من از اعضای در حال بهبودی انجمن معتادان گمنام که به من آموختند چگونه زندگی کنم، سپاسگزارم. اگر همهچیز فقط به عهدهٔ خودم بود، احتمالاً تنها به درمان جنبههای آشکار بیماریام میپرداختم و بقیه را نادیده میگرفتم. وقتی قدمها را در تمام جنبههای زندگیام به کار میگیرم، به سطحی باورنکردنی از آزادی دست پیدا میکنم.
Paul W/The Clean Times, West Tennessee Area of Narcotics Anonymous Newsletter No. 9, 2018
داستان دوم: تسلیم شو تا پیروز شوی
این معتاد کانادایی پس از پذیرش بیقدرتی در برابر اعتیاد، آموخت که با تسلیمشدن و پیروی از مسیر صحیح برنامهٔ بهبودی، پاکی خود را حفظ کند.
آیا پازلهای «چشم جادویی» را در مجلههای قدیمی دیدهاید؟ اینها تصاویری دوبعدی هستند که با رعایت زاویهٔ دید و اصول خاصی—که معمولاً بهصورت دستورالعملی زیر تصویر چاپ میشود—به شکل سهبعدی دیده میشوند. من با وجود تلاشهای مکرر، هیچوقت موفق به دیدن این تصاویر بهصورت سهبعدی نشدم؛ تا اینکه یک روز توجهام به همان دستورالعمل چاپشده جلب شد. این یک راهنمای قدمبهقدم برای دیدن تصویر چشم جادویی بود.
تا آن لحظه، هیچکدام از دستورالعملها را اجرا نکرده بودم. حدس زدم شاید این فرصتی باشد برای تمرین اصل «روشنبینی» که در قدم دوم پیشنهاد شده است. زمانی که دقیقاً طبق رهنمودهای چاپشده عمل کردم، تصویر سهبعدی ناگهان جلوی چشمهایم زنده شد. این تجربه باعث شد بتوانم به قدم دوم برنامهٔ بهبودی انجمن معتادان گمنام با نگاهی تازه بنگرم.

مقالات مرتبط
راهی تازه برای زندگی
وقتی وارد برنامهٔ بهبودی انجمن معتادان گمنام شدم، متوجه شدم که با قطع مصرف مواد، رفتارهای دوران مصرف دوباره در من فعال شدهاند. اگر چیزی را نمیدانستم، بهسادگی برایش داستانی میساختم و سپس باور میکردم که آن داستان حقیقت دارد. انجمن NA یک دستورالعمل قدمبهقدم در اختیار ما میگذارد که با استفاده از آن میآموزیم چگونه در قطع مصرف باقی بمانیم، تمایل به مصرف را از دست بدهیم و راهی تازه برای زندگی پیدا کنیم. هرچند من میخواستم برنامه را مطابق شرایط خودم پیش ببرم، اما کمکم دریافتم که این رهنمودها شاید همان راهحلی باشند که به آن نیاز دارم.
انجمن NA به ما میآموزد که نداشتن سلامت عقل یعنی انجام دوباره و دوبارهٔ یک کار و انتظار نتیجهای متفاوت. برای من، این یعنی اگر قرار است بهبودی را واقعاً تجربه کنم، باید کاری متفاوت انجام دهم؛ باید یاد بگیرم چگونه به رهنمودها گوش بدهم و آنها را اجرا کنم.
این رهنمودها بسیار شفاف و سادهاند:
بهطور منظم در جلسات شرکت کنید.
با یک راهنما کار کنید.
خدمت کنید.
قدمها را کار کنید.
پس از آنکه در برابر فرایند بهبودی تسلیم شدم، به برنامه و پیشنهادهای آن ایمان آوردم.
شاید عجیب به نظر برسد، اما من همیشه خودم را یک رهبر میدانستم. البته رهبران واقعی میدانند چه زمانی باید از دستورالعملها پیروی کنند. اگر میخواستم در بهبودی رشد کنم و بهعنوان یک رهبر خدمت کنم، لازم بود یاد بگیرم چگونه دنبالهرو باشم و چگونه تسلیم شوم؛ درست مانند زمانی که یاد گرفتم تصویر سهبعدی چشم جادویی را ببینم.
بلافاصله پس از آنکه در برابر فرایند بهبودی تسلیم شدم، بُعد دیگری از زندگی در برابر من آشکار شد. من به برنامه و پیشنهادهای آن ایمان آوردم. وقتی روشهای دیوانهوار خود را کنار گذاشتم و پیگیری این مسیر تازه را آغاز کردم، زندگی خود را به شکلی نشان داد که پیش از آن هرگز تجربهاش نکرده بودم.
نویسنده: گمنام، خبرنامهٔ ناحیهٔ منیتوبا، کانادا، نوامبر ۲۰۱۰
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده
اولین نفری باشید که نظر میدهد.