مقدمه
گاهی مسیر زندگی انسان به جایی میرسد که دیگر هیچ امیدی برای تغییر باقی نمانده به نظر میرسد. سالها مصرف مواد، خشونت، تنهایی و از دست دادن خانواده میتواند فرد را به نقطهای برساند که احساس کند دیگر راهی برای بازگشت وجود ندارد. بسیاری از کسانی که با اعتیاد دستوپنجه نرم میکنند، بارها تلاش میکنند مصرف را کنار بگذارند اما دوباره در همان چرخه دردناک گرفتار میشوند.
با این حال، در دل همین تاریکیها گاهی داستانهایی شکل میگیرد که نشان میدهد تغییر ممکن است. روایتهایی که نه در کتابهای نظری بلکه در زندگی واقعی انسانها رخ دادهاند؛ داستانهایی از سقوط، بیداری و بازگشت به زندگی. چنین روایتهایی میتوانند برای کسانی که هنوز درگیر بیماری اعتیاد هستند، نشانهای از امید باشند.
آنچه در ادامه میخوانید یک داستان واقعی ترک اعتیاد است؛ روایتی از زندگی مردی که سالها در خشونت، جرم و مصرف مواد زندگی کرد و حتی به عنوان سردسته گروهی از تبهکاران شناخته میشد. زندگی او پر از درگیری، خطر و ناامیدی بود و بسیاری تصور میکردند که سرنوشتش چیزی جز نابودی نخواهد بود.
اما گاهی در تاریکترین لحظههای زندگی، فرصتی برای تغییر ظاهر میشود. آشنایی با انجمن معتادان گمنام و کار کردن برنامه بهبودی، زندگی او را بهتدریج دگرگون کرد. امروز او نهتنها از اعتیاد رها شده، بلکه به دیگران کمک میکند تا راه بهبودی را پیدا کنند. این داستان بهبودی معتادان گمنام نشان میدهد که حتی پس از سالها سقوط و ویرانی، باز هم میتوان زندگی تازهای ساخت.
بهعنوان یک مرد آفریقایی–آمریکایی که زمانی درگیر تبهکاری و خشونت بود، هرگز تصور نمیکرد آیندهای روشن داشته باشد. اما با تسلیم شدن به برنامه بهبودی NA زندگیاش دگرگون شد؛ امروز هشت سال است پاک است و گرداننده جلسات معتادان گمنام است.
کودکی در جنوب لسآنجلس
من در جنوب لسآنجلس بزرگ شدم؛ جایی که خشونت خیابانی، درگیریهای گروهی و مواد مخدر بخشی از زندگی روزمره بسیاری از مردم بود. از همان سالهای کودکی احساس میکردم با دیگران فرق دارم. من به آسم مبتلا بودم و اغلب به خاطر بیماریام احساس ضعف و محدودیت میکردم.
این احساس ناتوانی در درونم خشم عجیبی ایجاد کرده بود. در مدرسه نمیتوانستم مثل دیگران باشم و خیلی زود یاد گرفتم که برای دفاع از خودم باید خشن باشم. دعوا کردن، سرپیچی از قوانین و رفتن به سمت گروههای خیابانی کمکم به بخشی از زندگی من تبدیل شد.
در محیطی که من در آن بزرگ شدم، احترام اغلب از راه ترس به دست میآمد. من هم خیلی زود یاد گرفتم که برای دیده شدن باید سختتر و بیپرواتر از دیگران باشم.
ورود به دنیای تبهکاران و مصرف مواد
نوجوانی من با پیوستن به گروههای خیابانی و معاشرت با افراد بزهکار گذشت. در آن زمان احساس میکردم بالاخره جایی پیدا کردهام که به آن تعلق دارم. دوستانم همان کسانی بودند که مثل من با خشونت و قانونشکنی زندگی میکردند.
اولین تجربه من با مواد مخدر در همان سالها اتفاق افتاد. مصرف ماریجوانا برای ما چیزی عادی بود. در ابتدا تصور میکردم این فقط یک سرگرمی است و مشکلی ایجاد نمیکند.
اما خیلی زود فهمیدم که مصرف مواد برای من فقط تفریح نیست؛ بلکه راهی برای فرار از احساسات درونیام است.
بهمرور مصرف مواد بیشتر شد و مواد قویتر وارد زندگی من شدند. کوکائین و مواد دیگر خیلی زود جای خود را در زندگیام باز کردند. در آن زمان تصور میکردم کنترل اوضاع را در دست دارم، اما در واقع اعتیاد آرامآرام زندگی مرا در اختیار خود گرفته بود.
خشونت، سقوط و زندگی بدون امید
در سالهای بعد، زندگی من کاملاً در دنیای جرم و خشونت فرو رفت. درگیریهای خیابانی، معاملات غیرقانونی و مصرف مواد مخدر تبدیل به واقعیت روزمره زندگی من شده بود.
بهتدریج در میان اطرافیانم به عنوان فردی خطرناک شناخته میشدم و حتی رهبری گروهی از افراد بزهکار را برعهده داشتم. در ظاهر به نظر میرسید قدرت و احترام دارم، اما در درونم چیزی جز آشفتگی و خشم نبود.
اعتیاد نهتنها زندگی شخصی من را نابود کرد، بلکه روابط خانوادگیام را هم از بین برد. بسیاری از کسانی که دوستشان داشتم از من فاصله گرفتند. در آن زمان احساس میکردم دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم.

برای خواندن روایتهای بیشتر از تجربه بهبودی اعضای انجمن معتادان گمنام در سراسر جهان، مجموعه داستانهای واقعی ترک اعتیاد را مطالعه کنید.
معجزهای که زندگی مرا تغییر داد
در سال ۱۹۹۰ اتفاقی افتاد که مسیر زندگی مرا برای همیشه تغییر داد. یک گروه تبهکار رقیب مرا ربودند؛ ظاهراً در یکی از معاملات میان چند باند خلافکار اشتباهی رخ داده بود و آنها تصور میکردند من در آن نقش داشتهام.
یکی از آنها تفنگ را روی سینه من گذاشت و ماشه را چکاند، اما اسلحه گیر کرد. راننده که پشت فرمان نشسته بود با عصبانیت گفت این کار را بیرون از ماشین انجام دهند. آنها مرا از خودرو بیرون کشیدند. در همان لحظه من با نفر دوم برای گرفتن اسلحه درگیر شدم.
او تفنگ را روی سرم گذاشت و شلیک کرد. صدای انفجار را شنیدم، گرمای شدیدی در سرم احساس کردم و ناگهان نور خیرهکنندهای دیدم. لحظهای بعد شلیک دیگری انجام شد و گلولهای به گردنم اصابت کرد. احساس گرمای عجیبی در بدنم پیچید و همه چیز برای لحظهای تار شد.
آنها تصور کردند که من مردهام و مرا در همان کوچه رها کردند و رفتند.
اما من هنوز زنده بودم. با تمام توان، کشانکشان خود را به یک خواربارفروشی رساندم. صاحب مغازه وقتی مرا دید فوراً با اورژانس تماس گرفت. در مسیر بیمارستان صدای کادر پزشکی را میشنیدم که میگفتند احتمالاً زنده نخواهم ماند.
آن لحظه برای اولین بار در زندگیام واقعاً به نیروی برتر ایمان آوردم.
در بیمارستان به من گفتند سه گلوله به بدنم اصابت کرده است؛ دو گلوله در گردن و یک گلوله در سر. پزشکان توانستند یکی از گلولهها را از پشت سرم خارج کنند. یک گلوله در پشت گردنم باقی ماند و گلوله دیگری هنوز زیر زبانم جا گرفته بود.
یک ماه بعد از بیمارستان مرخص شدم. پس از آن به آتلانتا در ایالت جورجیا رفتم تا مدتی در کنار مادرم زندگی کنم. نمیدانستم آینده چه خواهد شد، اما در درونم احساس میکردم که زندگی فرصتی دوباره به من داده است.
آشنایی با انجمن معتادان گمنام
مدتی توانستم به تنهایی پاک بمانم، اما سرانجام دوباره به مصرف مواد بازگشتم. در همان دوران بود که با برنامه انجمن معتادان گمنام آشنا شدم. در جلسات NA، برای اولین بار درباره گذشته آشفته و زندگی ویرانشدهام صحبت کردم؛ درباره اینکه دیگر نمیتوانستم به همان شیوه زندگی ادامه دهم.
با وجود این، مسیر من ساده نبود. پس از یازده ماه پاکی دوباره لغزش کردم و چند ماه را در عذاب و آشفتگی گذراندم. دوباره تحت درمان قرار گرفتم و این بار توانستم حدود هجده ماه پاک بمانم. اما بار دیگر مصرف کردم و تقریباً همه چیزهایی را که به دست آورده بودم، از دست دادم؛ حتی احترام به نفسی که تازه در حال شکل گرفتن بود.
در یکی از جلسات، اعضا جملهای به من گفتند که هرگز فراموش نمیکنم: «اگر مواد مخدر تو را نکشد، شیوه زندگیات حتماً تو را خواهد کشت.» آنجا بود که فهمیدم برای تغییر واقعی باید تمایل داشته باشم طرز فکر و مهمتر از آن رفتارم را تغییر دهم.
دوباره به جلسات انجمن معتادان گمنام بازگشتم و با یک گروه خانگی قوی و دوستداشتنی در آتلانتا آشنا شدم. در همانجا با راهنمای فعلیام آشنا شدم؛ کسی که به من گفت برای پیروز شدن باید تسلیم شوم. تا آن زمان واژه «تسلیم» برای من معنایی منفی داشت. تصور میکردم اگر تسلیم شوم، یعنی شکست خوردهام. برایم سخت بود بفهمم چگونه میتوان تسلیم شد و در عین حال برنده بود.
اما کمکم فهمیدم که تسلیم شدن در برنامه بهبودی به معنای دست کشیدن از جنگی است که همیشه در آن شکست میخوردم. سالها بود که با اعتیاد، با دیگران و حتی با خودم میجنگیدم، اما هر بار بازنده این نبرد بودم. در انجمن یاد گرفتم که برای پاک ماندن باید تسلیم برنامه بهبودی شوم و اجازه بدهم این برنامه زندگیام را تغییر دهد.
اعضای گروه خانگیام ـ و حتی اعضای ناحیه ـ مرا زیر بال و پر خود گرفتند و عشق بلاعوض را به من نشان دادند. امروز باور دارم که نیروی برترم از طریق مردم عمل میکند، و این مردم همان اعضای NA هستند. آنها نهتنها به من کمک کردند پاک بمانم، بلکه کمکم کردند انسان بهتری شوم.
لغزشها و بازگشت دوباره به برنامه
مسیر بهبودی برای من ساده و مستقیم نبود. در طول راه بارها لغزش کردم و دوباره به مصرف بازگشتم. هر بار احساس میکردم شکست خوردهام.
اما تفاوت این بار در این بود که دوباره به جلسات بازمیگشتم. راهنما، اعضای انجمن و کار کردن قدمها به من کمک کردند تا آرامآرام شیوه جدیدی از زندگی را یاد بگیرم.
در این مسیر فهمیدم که بهبودی فقط قطع مصرف نیست؛ بلکه تغییر در نگرش، رفتار و شیوه زندگی است.
امروز سالها از آن روزهای تاریک گذشته است. من اکنون از پاکی خود لذت میبرم و زندگیام را در کنار خانوادهام ادامه میدهم. رابطههایی که زمانی از بین رفته بودند بهتدریج ترمیم شدهاند.
یکی از مهمترین بخشهای زندگی امروز من خدمت در انجمن معتادان گمنام است. امروز من گرداننده جلساتی هستم که در آنها افراد تازهوارد میآیند تا امیدی برای زندگی پیدا کنند.
وقتی به گذشته نگاه میکنم، باور کردن این تغییر برایم دشوار است. مردی که زمانی در دنیای خشونت و اعتیاد زندگی میکرد، امروز میتواند به دیگران کمک کند تا راه بهبودی را پیدا کنند.
زندگی امروز من در بهبودی
امروز هشت سال است که پاک هستم و در کنار همسر و فرزندانم از زندگی لذت میبرم. در شغل تخصصی خود موفق شدهام و در عین حال به عنوان دانشجویی که در آستانه دریافت مدرک لیسانس است، مسیر یادگیری را ادامه میدهم. امروز با افتخار یک پدر، پدربزرگ و همسری متعهد هستم.
به لطف نیروی برترم و برنامه معتادان گمنام، صاحب زندگیای شدهام که زمانی فقط آرزویش را داشتم. در این مسیر یاد گرفتم که برنامه بهبودی، برنامه رسیدن به کمال نیست؛ بلکه برنامهای برای رشد و پیشرفت مداوم است. هنوز هم میدانم که تغییرات زیادی در پیش دارم و این مسیر همچنان ادامه دارد.
اگر به گذشته نگاه کنم، باور کردن این تغییر آسان نیست. زمانی من سردسته گروهی از تبهکاران بودم، اما امروز گرداننده جلسات معتادان گمنام هستم و تلاش میکنم پیام امید را به دیگران برسانم.
تنها راهی که برای رسیدن به این آزادی شناختهام، همان راهی است که بسیاری پیش از من طی کردهاند: تحت هیچ شرایطی مصرف نکنم، اصول دوازده قدم را در زندگیام به کار بگیرم و پیام بهبودی را به معتادانی که هنوز در رنج هستند برسانم.
سالها پیش، انجمن معتادان گمنام به من وعده رهایی از اعتیاد فعال را داد. امروز با تمام وجود میتوانم بگویم که این وعده حقیقت داشت. معتادان گمنام، از تو سپاسگزارم که به وعدههایت وفادار ماندی.
ترجمه: رضا، از شیراز/مجله NA Way
مقالات مرتبط در مجله اعتیاد etiad.org
داستان خدمت من در معتادان گمنام
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده
اولین نفری باشید که نظر میدهد.