داستان‌های بهبودی در انجمن معتادان گمنام اغلب از دل تاریک‌ترین لحظه‌های زندگی انسان‌ها آغاز می‌شوند؛ لحظه‌هایی که امید تقریباً از بین رفته و آینده مبهم به نظر می‌رسد. اما گاهی یک اتفاق کوچک، یک پیام کوتاه یا حتی دو حرف ساده می‌تواند مسیر یک زندگی را تغییر دهد. در فرهنگ انجمن معتادان گمنام گفته می‌شود «ارزش درمانی کمک یک معتاد به معتاد دیگر بی‌همتاست». این اصل ساده در طول دهه‌ها باعث شده است که پیام بهبودی از کشوری به کشور دیگر، از شهری به شهر دیگر و از انسانی به انسان دیگر منتقل شود.

داستانی که در ادامه می‌خوانید نمونه‌ای واقعی از همین پیام است؛ داستانی که از ایران آغاز می‌شود، از مسیرهای پرخطر مهاجرت عبور می‌کند و در نهایت به یک مرکز بازداشت مهاجرتی در استرالیا می‌رسد. جایی که یک معتاد در جستجوی امید، تنها با نوشتن دو حرف روی یک تکه کاغذ تلاش می‌کند پیام کمک را به بیرون از دیوارهای زندان برساند. همین دو حرف ساده آغازگر زنجیره‌ای از اتفاقات شد که نشان می‌دهد پیام بهبودی می‌تواند حتی از پشت میله‌های زندان نیز راه خود را پیدا کند.

یک جوان معتاد ایرانی که در یک مرکز بازداشت مهاجرتی در استرالیا نگهداری می‌شد، تکه‌ای کاغذ به دست یک دختر داوطلب کمک به زندانیان داد که روی آن فقط دو حرف نوشته شده بود: NA. او از طریق مترجم با التماس از این دختر خواسته بود ترتیبی بدهد تا بتواند با یکی از اعضای انجمن معتادان گمنام ملاقات کند.

علی پس از ترک ایران خود را به اندونزی رساند و پس از یک سفر هولناکِ سه روزه با کشتی به استرالیا رسید. او بلافاصله بازداشت شده و به قرارگاهی در جزیرۀ کریسمس برده شد و به زندان افتاد. photo: RollingStone

جستجوی بهبودی در زندان

من ده‌ها سال است که در برنامه NA حضور دارم. نخستین آشنایی من با انجمن معتادان گمنام به سال ۱۹۸۱ (۱۳۵۹ شمسی) برمی‌گردد. آن زمان از طریق بخش روان‌پزشکی بیمارستانی با این برنامه آشنا شدم؛ همان بیمارستانی که دادگاه‌های مربوط به مواد مخدر بارها مرا به آنجا فرستاده بودند.

در طول سال ۱۹۸۰ آن مرکز توان‌بخشی برای من شبیه یک «درب گردان» شده بود؛ مدام وارد آن می‌شدم و دوباره از آن خارج می‌شدم. حقیقت این بود که در آن دوران هیچ علاقه‌ای به پاک شدن یا پاک ماندن نداشتم. تنها چیزی که می‌خواستم این بود که سر از زندان درنیاورم. با این حال همان آشنایی اولیه باعث شد بذر انجمن معتادان گمنام در وجود من کاشته شود؛ بذری که بعدها مسیر زندگی مرا تغییر داد.

سرانجام در سال ۱۹۸۶ تصمیم گرفتم شهر «وولانگان» را ترک کنم و به بخش دیگری از کشور، یعنی «غرب استرالیا» نقل مکان کنم. در ذهنم تصور می‌کردم این مکان نزدیک‌ترین نقطه به خارج از کشور است و شاید با رفتن به آنجا بتوانم زندگی تازه‌ای شروع کنم. اما بعدها فهمیدم این تنها یک تصور ساده بوده است. به‌تدریج دریافتم رابطه من با کسانی که از خارج به استرالیا آمده‌اند بسیار متفاوت از آن چیزی است که در ذهن داشتم.

در نهایت، درمانده و سرخورده، در جلسات انجمن اِن‌اِی مصرف مواد را کنار گذاشتم و پاک شدم. با این حال هنوز الکل را به عنوان یک ماده مخدر قبول نداشتم. بعد از یکی دو سال بهبودی تصمیم گرفتم فرضیه خود را درباره «مخدر نبودن الکل» آزمایش کنم. فکر می‌کنم بتوانید نتیجه آن آزمایش را حدس بزنید.

سرانجام پذیرفتم که به بیماری‌ای مبتلا هستم که تحت هر عنوانی، پدیده‌ای پیشرونده است. همچنین قبول کردم که الکل نیز نوعی ماده مخدر است. در سال ۱۹۸۹، شکست‌خورده و ناتوان اما با تمایل واقعی برای انجام هر کاری که برای بهبودی لازم است، دوباره به انجمن بازگشتم. از آن زمان تا امروز دیگر اجبار به مصرف نداشته‌ام.

معتاد ایرانی در زندان استرالیا
خدمت کردن یکی از ارکان مهم بهبودی در انجمن معتادان گمنام است. اعضا باور دارند کمک به معتاد دیگر نه‌تنها پیام بهبودی را منتقل می‌کند، بلکه به حفظ پاکی، رشد معنوی و باقی ماندن در مسیر سپاسگزاری نیز کمک می‌کند.

معتاد ایرانی در زندان استرالیا

برای آنکه به اصل ماجرایی که موضوع این مقاله است برسم، از بسیاری از جزئیات بعدی عبور می‌کنم. حدود یکی دو هفته پیش من مسئول خط تلفن ناحیه معتادان گمنام بودم که تماسی از سوی یک دختر داوطلب در مرکز بازداشت مهاجرتی در غرب استرالیا دریافت کردم. راستش حتی نمی‌دانستم چنین مکان‌هایی هم وجود دارند.

او توضیح داد که یک جوان ایرانی که در آن مرکز نگهداری می‌شود، تکه کاغذی به او داده که روی آن فقط کلمه NA نوشته شده است. این جوان از طریق مترجم با التماس از او خواسته بود ترتیبی بدهد تا بتواند با یکی از اعضای انجمن معتادان گمنام در استرالیا ملاقات کند.

شنیدن این خبر مرا هیجان‌زده کرد. از طریق خدمتی که در ساختار خدماتی منطقه داشتم می‌دانستم که به‌تازگی جلسات انجمن در جزیره کریسمس و همچنین در مرکز بازداشت سیدنی آغاز شده‌اند. علاوه بر این، در آخرین جلسه کمیته خدماتی منطقه ما سه عضو ایرانی حضور داشتند که با هماهنگی قبلی با کمیته خدماتی، جلسه‌ای را در یک پارک در غرب سیدنی راه‌اندازی کرده بودند.

با این حال می‌دانستم انجام چنین کاری احتمالاً ساده نخواهد بود. بنابراین اطلاع‌رسانی کردیم که اگر کسی در انجمن فارسی صحبت می‌کند با ما تماس بگیرد. سرانجام در یکی از جلسات خدماتی، یکی از خدمتگزاران خبر داد که یکی از اعضای گروه خانگی‌اش به نام ایمان فارسی صحبت می‌کند.

جمعه گذشته من ایمان را در پارکینگ مرکز بازداشت ملاقات کردم. سپس همراه با کلِیر ـ همان دختر داوطلبی که با ما تماس گرفته بود ـ وارد مرکز شدیم تا با علی دیدار کنیم. علی اجازه داده است که بخشی از داستان زندگی‌اش را در اینجا بازگو کنیم؛ داستان یک معتاد ایرانی در زندان استرالیا.

علی، معتاد ایرانی در زندان استرالیا، یازده سال پیش در ایران برای اولین بار وارد انجمن معتادان گمنام شد. او به همراه پنج نفر دیگر، به‌صورت مخفیانه و با نشستن روی یک زیلو در یک پارک، جلسات NA را برگزار می‌کردند. علی چهار ماه پاک ماند اما پس از آن برای چهار سال دیگر به مصرف مواد ادامه داد.

چند هفته پیش، او در مرکز بازداشت پرث به هفت سال پاکی رسید. علی یکی از اعضای انجمن جهانی معتادان گمنام است.

او ایران را ترک کرد و خود را به اندونزی رساند. در آنجا سوار یک قایق شد و پس از سفری هولناک و سه‌روزه به استرالیا رسید. بلافاصله پس از ورود بازداشت شد و او را به مرکز بازداشت جزیره کریسمس منتقل کردند؛ جایی که هفت ماه در حبس بود و در تمام این مدت امکان تماس با هیچ‌کس در خارج از آن مرکز را نداشت.

بعدها به دلیل نیاز فوری به یک عمل جراحی، او را به شهر پرث منتقل کردند. علی در آنجا تحت عمل جراحی قرار گرفت و زمانی که ما او را ملاقات کردیم، حدود دو ماه بود که در این مرکز بازداشت به سر می‌برد.

انجمن اِن‌اِی
چشمان همۀ ما اشک‌آلود شده بود. علی گفت: همه دعا می‌کنند از این زندان آزاد شده، مشروب خواری کنند و اعضای جنس مخالف را ملاقات کنند. من دعا  می‌کنم زودتر برم جلسه اِن اِی.

ارزش درمانی کمک یک معتاد به معتاد دیگر

پس از نخستین ملاقات ما با علی ـ این معتاد ایرانی در زندان استرالیا ـ کلِیر توضیح داد که تکه کاغذی که علی به او داده بود، کاملاً مچاله شده بود و حروف نوشته‌شده روی آن کج و معوج و تقریباً ناخوانا بودند. علی این تکه کاغذ را در تمام سفر طولانی خود از ایران به اندونزی، سپس به جزیره کریسمس و در نهایت به شهر پرث همراه خود حمل کرده بود و سرانجام آن را در دست کلِیر گذاشته بود. او در تمام این مدت منتظر مانده و دعا کرده بود تا شخص قابل اعتمادی را پیدا کند؛ کسی که بتواند ابتدا گمنامی خود را نزد او بشکند و سپس از او تقاضای کمک کند. کلِیر می‌گفت هرگز نمی‌تواند نگاه‌های پر از التماس علی را فراموش کند.

جلسه نخست ما بسیار احساسی بود. چشمان همه ما از اشک پر شده بود. علی گفت: «بیشتر کسانی که در این مرکز بازداشت هستند دعا می‌کنند که از اینجا آزاد شوند تا دوباره مشروب بنوشند و به دنبال روابط و خوشگذرانی بروند.» اما دعای علی چیز دیگری بود. او دعا می‌کرد که آزاد شود تا بتواند در یک جلسه انجمن معتادان گمنام شرکت کند یا دست‌کم یکی از اعضای انجمن به دیدنش بیاید. علی گفت وقتی ما را دید، برای لحظه‌ای همه مشکلاتش را فراموش کرد و چیزهایی را که درباره انجمن از یاد برده بود دوباره به خاطر آورد.

دیروز سی‌وپنجمین سالگرد تولد علی بود. من و ایمان همراه با دو عضو دیگر انجمن به نام‌های جودی و گلن به دیدن او رفتیم. ما هشت کارت تبریک تولد را که اعضای سه گروه مختلف آن‌ها را امضا کرده بودند، همراه با یک سکه هفت‌سال پاکی و یک نسخه از کتاب پایه انجمن به او هدیه دادیم. می‌دانستم کتاب به زبان انگلیسی است، اما امیدوار بودم روزی برسد که علی بتواند آن را بخواند.

در میان هدایا، یک اتفاق جالب هم رخ داد. به‌طرزی غیرمنتظره یک چیپ مشکی و یک نسخه فارسی کتاب پایه نیز به علی رسید. نشریات فارسی را یکی از اعضا در یکی از جلسات به من داده بود. او توضیح داد که گروه خانگی‌شان مجموعه‌ای از نشریات خارجی داشت که به زبان‌هایی ناشناخته نوشته شده بودند و کسی دقیقاً نمی‌دانست چگونه به دستشان رسیده است. آن‌ها این نشریات را به من دادند و حالا می‌توانستیم آن‌ها را به علی برسانیم.

آن روز ما از ته دل خندیدیم. صدای خنده‌هایمان آن‌قدر بلند بود که زندان‌بان‌ها چند بار برای سرکشی به اتاق ملاقات آمدند. تصور نمی‌کنم چنین خنده‌هایی در آن مرکز بازداشت زیاد شنیده شود.

روز بعد درخواست ویزای علی رد شد. البته انجمن در غرب استرالیا نمی‌تواند در روند درخواست ویزا دخالتی داشته باشد. با این حال، اعضای انجمن در سراسر منطقه غرب استرالیا عمیقاً تحت تأثیر داستان علی قرار گرفته‌اند و درباره آن بسیار مشارکت کرده‌اند. من فقط می‌خواستم بخشی از این داستان شگفت‌انگیز را با دیگران در میان بگذارم. علی می‌داند که در قلب ما جای دارد و ما برای او دعا می‌کنیم. او همچنین می‌داند که هرگز تنها نیست.

اکنون گروهی هفت‌نفره از اعضای انجمن به طور مرتب به دیدن علی می‌روند. علی می‌گوید تلاطمی را که در ذهن و افکارش احساس می‌کند، تنها زمانی آرام می‌گیرد که با معتادان دیگر گفتگو و مشارکت می‌کند.

امروز بسیاری از اعضای انجمن در اینجا داستان معتاد ایرانی در زندان استرالیا را شنیده‌اند.

اگر معتادان گمنام نبود، من امروز زنده نبودم.

انجمن معتادان گمنام شگفت‌انگیزترین جمعی از انسان‌هاست که من افتخار آشنایی و عضویت در آن را داشته‌ام. علی از همه شما به خاطر اینکه او را با آغوش باز در خانواده خود پذیرفته‌اید سپاسگزار است. من از علی خواسته‌ام که داستان زندگی خود را برای مجله NA Today بنویسد. امیدوارم روزی این مجله را به زبان فارسی نیز ببینیم.

من نیز از انجمن به خاطر حمایت همیشگی‌اش سپاسگزارم. این انجمن سال‌ها برای من مانند یک تور ایمنی بوده است. هر زمان که در زندگی به تعادل، ارتباط، آرامش یا حمایت نیاز داشته‌ام، به انجمن آمده‌ام.

یکی از تازه‌واردان می‌گفت انجمن معتادان گمنام مانند «سوپ مرغ برای روح» است؛ چیزی که وقتی بیمار هستیم حال ما را بهتر می‌کند. وقتی این جمله را شنیدم با خودم گفتم: بله، من هم اینجا آمده‌ام تا کاسه سوپ خودم را دریافت کنم.

هر طور که بخواهیم این تجربه را توصیف کنیم، حقیقت این است که اگر درِ انجمن معتادان گمنام به روی من باز نشده بود، امروز زنده نبودم؛ زنده و در حال لذت بردن از زندگی، و گاهی نیز در حال ایستادگی در برابر دشواری‌های آن.

و سنت‌ها… تا جایی که به من مربوط می‌شود، یکی از مهم‌ترین دلایلی هستند که باعث شده‌اند من همچنان در جلسات انجمن باقی بمانم.

هفته گذشته یکی از اعضایی که به دیدن علی رفته بود، نکته جالبی نقل کرد. او گفت علی قبلاً خدمت می‌گرفت تا سپاسگزاری خود را نشان دهد، اما حالا فهمیده است که خدمت می‌کند تا سپاسگزار باقی بماند.

تجربه اخیر من از این خدمت خاص، تأثیر عمیقی بر من گذاشته و احساس سپاسگزاری مرا نسبت به انجمن عمیق‌تر کرده است؛ سپاسگزاری‌ای که با هر روز پاک ماندن و خدمت کردن در این انجمن بیشتر می‌شود.

اکنون دو ماه از زمانی که نوشتن این داستان را آغاز کرده‌ام می‌گذرد. یکی از صحنه‌های جالب برای من واکنش و چهره متعجب زندان‌بان‌هاست؛ زمانی که ما برای دیدن علی وارد مرکز بازداشت می‌شویم. شاید علاقه و صمیمیتی که میان ما وجود دارد آن‌ها را شگفت‌زده می‌کند.

اما ما خودمان به‌خوبی می‌دانیم این احساس همدلی از کجا می‌آید. این همدلی هیچ ارتباطی با گذشته ما، اشتباهات گذشته، رنگ پوست، ملیت، مذهب یا حتی بی‌مذهبی ما ندارد.

آنچه ما را به هم پیوند می‌دهد چیز دیگری است:
همبستگی مشترک ما.

از کارتون‌خوابی تا استاد دانشگاه کالیفرنیا

رابطه راهنما و رهجو در معتادان گمنام